تبليغاتX
زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد

ما رفته رفته پیر می‌شویم.اول لذتی که از زندگی و از سایر اشخاص می‌بریم کاهش پیدا می‌کند،همه چیز به تدریج واقعی می‌شود،همه‌چیز برایمان روشن می‌شود،این کار سن است.حالا می‌دانیم یک لیوان فقط یک لیوان است.انسان،این موجود بیچاره،فانی است،هرچه هم که بکند.بعد بدنمان پیر می‌شود:اما نه همه جا با هم.اول چشم‌ها،یا پاها،یا قلب.ما قسطی پیر می‌شویم.بعد یکباره روحمان شروع به پیر شدن می‌کند:بدن ممکن است پیر شده باشد اما روحمان هنوز مشتاق باشد و حافظه داشته باشد و جستجو کند و جشن بگیرد و در حسرت شادی باشد.وقتی شوق و شادی فروکش کرد،تنها چیزی که می‌ماند خاطرات و نخوت است،بعد عاقبت،دیگر راستی راستی پیر شده‌ایم.یک روز بیدار می‌شویم و چشم‌ها را می‌مالیم و نمی‌دانیم چرا بیدار شده‌ایم.

 

خاکستر گرم/شاندور مارائی/ثالث


برچسب‌ها: از کتابی که ورق می خورد
+ تاریخ جمعه 7 بهمن1390ساعت 6:10 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س

*گاهی به دروغ می‌گویی که مادر می‌آید،رفته است خرید.که عروسک را گربه‌ی سیاه روی دیوار برده است.به دروغ که درست می‌شود،خوب می‌شود.اما زن روی تخت انگار خواب آرامی می‌بیند.هست،فقط خواب آرامش را تمام نمی‌کند.خدا لعنت‌اش کند.همیشه وقت‌هایی در زندگی هر آدمی هست که زمان زیادی از پشیمان شدن گذشته.یک مرد یک کودک نیست.گاهی به دروغ چه می‌شود گفت؟زن مرده بود

 

**گفتن نداشت که.باید یک روز صبح باهم از خواب بیدار می‌شدیم.من موهام را شانه می‌زدم،آن سنجاقی که مروارید‌های ریز ازش آویزان بود را می‌زدم به یک طرف موهام و می‌نشستم روبه روی تو که توی حیاط پانصد‌تا طناب زده بودی و گرسنه نشسته بودی تا با هم صبحانه بخوریم.ولی بعدش چی؟ اصلا اگر بعدش را می‌دانستم همان شب که رفته بودیم انجیر بچینیم بله را گفته بودم.همان شب که بالای دیوار سه بار گفتم "نخیر!"


*خودمان

** آمده بودم با دخترم چای بخورم/شیوا ارسطویی/مرکز


برچسب‌ها: از کتابی که ورق می خورد
+ تاریخ دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 10:38 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س

بردار یه سنگ کوچیکو بنداز تو یه برکه،ببین چی می‌شه.می‌تونی موج‌هایی رو که راه می‌افته بشمری؟می‌تونی جلوشونو بگیری؟ بگی دیگه بسه؟

بردار سرتو بکن تو یه چاه،وسط بروبیابون.یه هو بکش.یه چیزی بگو.چند‌تا صدا برمی‌گرده؟

برو و یه دست بزن به درختی که تنها وایساده.ببین شاخه‌هاش چه تکونی می‌خورن.ببین چه‌قدر برگ می‌ریزه.ببین چندتا پرنده از لای برگ‌ها پر می‌زنن بیرون.

بعد راهتو می‌کشی می‌ری؟ گور پدر اون چاه و اون درخت و اون برکه؟گور پدر برگ‌های ریخته و موج‌هایی که سر به ساحل می‌کوبن و هوهویی که چاه راه انداخته؟

تازه اون چاهه؛درخته،برکه‌س.

فکر نکردی یه آدم چی؟


*مجموعه داستان/سید محمود حسینی زاد/نشر چشمه


برچسب‌ها: از کتابی که ورق می خورد
+ تاریخ یکشنبه 25 دی1390ساعت 11:30 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س
*زن دیوانه در خانه تنها مانده است

و هیچ چیز بدتر از یک تنها ماندنِ زن دیوانه در خانه نیست

 

*"سرمایه گذار" و " آینده ی مبهم دوست داشتن" ؛یک داستان و یک شعر


برچسب‌ها: داستان و شعر
ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه 24 دی1390ساعت 9:37 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

آدم‌ها باید همیشه شکل دوست‌داشتنی‌شان بمانند.یکی باید همیشه عکس لبخند زده‌اش باشد که تا نگاهش می‌کنی دل‌تنگ‌اش می‌شوی.یکی باید خلاصه شود در پزیسیون عکس‌اش که هرکی گرفته و چقدر خوب و خواستنی‌ است.یکی هم باید اولین سلام‌اش باشد.یکی همان روز که در کافه دیدی‌اش بماند.یکی در خاطره‌ی سفر کوتاه‌ات هنوز تخمه خوران کنار کوه ایستاده باشد.یکی دارد چای می‌ریزد و همان‌جا بخوری و باز چای بریزد فقط.یکی همان وقت‌اش باشد که در آغوش‌اش بودی.یکی برگردد به دوران کودکی‌ات.یکی شعر بخواند هنوز.یکی کنارت روی همان نیمکتی که هنوز هست،هنوز نشسته باشد.

آدم ها باید نمی‌شد از بهترین حالت‌شان برایت،دورتر بروند.و تو می‌شد می‌نشستی و دوست‌شان داشتی باز

دلم بدجوری تنگ آدم‌های یک وقتی‌شان است

 

+ تاریخ سه شنبه 20 دی1390ساعت 0:26 قبل از ظهر نویسنده ازیتا.س |

" راه‌های این ماز

سخت در خودشان می‌پیچند

سخت در خودم می‌پیچم

می‌پیچم در خودم

مثل دود سیگار محبوب تو

که بالا می‌رود

بالا می‌روم

به سقف می‌خورد

به سقف می‌خورم

محو می‌شود

محو می‌شوم

نفس می‌کشی

نفسم می‌کشی

نفسم می‌گیرد

این راه‌ها خیلی پیچیده‌اند

مثل مار بزرگ مرموزی

دور گلویم

تکان نمی‌خورم و زمان می‌گذرد

من نمی‌رسم

مثل بازنده

در درد مردن تدریجی می‌پیچم

مثل دود سیگار محبوبی که تو می‌کشی

به سقف می‌خورم

سکوت می‌شود

"سکوت

علامت رضا ست"

باز ماز

باز پیچیدن

باز

تو نمی‌رسی

باز به سقف می‌خورم "

۱۵/۱۰/۹۰


*این شعر در ادامه‌ی یک متن می‌آید(متن در ادامه‌ی مطلب).از آن‌جایی که مرز واقعیت و خیال به پوست تن هم می‌چسبند.اما می‌شود کاری به واقعیت‌ها و خیال‌ها نداشت و مثل یک شعر خواندش و میان کلمات‌اش رقصید

*من هر‌روز پیش یک روانشناس حرف می‌زنم.روی مبل راحتی‌ مطب‌اش لم می‌دهم و از خودم؛نه،از آن‌چه خودم هستم می‌گویم.گاهی گریه می‌کنم،گاهی خنده‌ام می‌گیرد. و همیشه خسته‌ام از دیوار‌های اتاق‌اش که شبیه دیوار‌های اتاق خانه‌ی ماست

 


ادامه مطلب
+ تاریخ دوشنبه 19 دی1390ساعت 9:53 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

سخت است آدم‌هایی که تو را نمی‌فهمند تو را بخوانند.مثل خوانده نشدن است.مثل ورق زدنِ از سر بی حوصلگیِ یک کتاب است.و هرکسی شاید ورق بخورد.من این سال‌ها در دور ورق خوردنم.سخت است.بعضی سخت‌ها هم دردناک‌اند.

سخت تر هم پیش می‌آید.که کسی نفهمیده حرف‌هایت را بدزدد.در دهان خودش قرقره کند.بسیار سخت تر هم پیش می‌آید.که کسی نقهمیده حرف‌هایت را بدزد.در دهان خودش قرقره کند.کمی‌اش را قورت بدهد.بقیه را تُف کند بیرون.فاجعه هم پیش می‌آید.که کسی مذکور باشد و در انتهای وقاحت‌اش برایت گل بفرستد.که ببخشید من به حقوق مولف که برای خودش حسی داشته و حرفی می‌زده و من نه حس‌اش را می‌خواهم،نه حرف‌اش را می‌فهمم قد ذره‌ی خردلی اهمیت نمی‌دهم.که یعنی به قول سهراب- که البته نام شاعر را هم انتهای برداشت-سرقت شعر‌هایش نمی‌نویسند- حقوق سیری چند،آفرینش ادبی خوب است.هرچند با کمی زیر و رو کردن مخلوق ادبیِ خدایی دیگر.که یعنی خاک بر سر هرچه هستی،بیا ببین شعر‌ات را چه قشنگ تحریف کرده‌ام با دست‌خط خودم.که یعنی چه؟نمی‌دانم

شعر من مزین به خانه‌ی مجازی هرکسی بشود شده است.چه،بنویسند این حرف‌ها برای کیست و از کجا آمده،چه بجوندش و تف‌اش کنند به نام خود.حرفی اگر بوده در واژه‌هایم بوده که نفهمیدند مثل اثر انگشتم منحصر به فرد من است،در رونوشت‌اش که نیست.از واژه‌هایم دلگیرم اما که خدایشان را تنها گذاشتند.خدای شعر‌های من در واژه‌هایش تنها نمی‌ماند


برچسب‌ها: دل تنگی های زنِ دیوانه
+ تاریخ جمعه 16 دی1390ساعت 2:1 قبل از ظهر نویسنده ازیتا.س
۱.امروز وقتی بعد از بحث کوچکی با یکی از بچگان تو لابراتوار گریه ام گرفت،باورم نمی شد تازه فهمیدم انقدر ضعیفم.فهمیدم من در مقابل تنش های کوچکی مثل همین بحث های چند دقیقه ای چقدر شکننده ام 

۲.نباید به دوستت دارم های یک نفر خیره شد.وقتی به چیزی خیره می شی،اون چیز دیده نمی شه. مثل دوست داشتن های یه آدم.نباید مدام دمِ در ایستاد تا کِی دوست داشتنِ طرف برسه.اون وقت دوست داشتن هاش دیده نمی شه.اون وقته که خیره شدی.اون وقته که بعدها که ازت دور شد،تازه به فکوس دیدن تو می رسه و می بینی تمام مدتی که خیره بودی،اون دوستت داشته.و این که انتظار نداشته باش دوست داشتن شاخ و دم داشته باشه و یا به شکل شاهزاده ای سوار بر اسب سفید بالدار با یه سبد گل بیاد دمِ در خونه.دوست داشتن یعنی یه وقت هایی ساده ترین جمله هایی که یه آدم می گه: "چته؟"

۳.وقتی کسی دلش برات تنگ نمی شه،اولش سخته.باید زود از اولش گذشت.چون بعضی آدم ها مالِ دلتنگ شدن آدم نیستن

۴.با حساب فصل هایی که دوست ندارمشون،باید اواسط بهار برم تو کما،تا اوایل پاییز.اوایل زمستان دوباره برم تا آخرش.و دوباره بهار،تابستان،پاییز،زمستان

۵.برای هرکسی پیش میاد،فقط گریبان گیر من نیست.هر آدمی یه وقت هایی از زنده گیش،دلش می خواد خوابش طولانی ببرش به دور.اونقدر دور که از خیلی چیزا گذشته باشه

+ تاریخ یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:55 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

دوست هست

دشمن هست

پاییز رفته زمستان هست

تو نیستی اگر

جایِ تو خالی هست

+ تاریخ شنبه 10 دی1390ساعت 7:14 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

خدایا!

تو نا خدای مایی

که هم چنان که بر صخره می رانی مان

سرعت همه چیز را کند می کنی

متلاشی شدن را

فرو ریختن را

و غرق را کند تر

تا همانطور که ویران می شویم

بپوسیم

و کف دست هایت را در نهایت

موریانه هایی پُر کند

که به پایت سجده خواهند کرد

+ تاریخ جمعه 9 دی1390ساعت 9:52 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |