پاییز
۱
پاهایم که ریشه دادند
-از این ماندگی-
حرف ها واژه واژه می ریزند و
روی دلم سنگینی می کنند
و من،
خش خش خُرد می شوم
۲
میان من و درختان حرف های نا گفته ای هست
که دست هایمان را به هم شبیه می کند
میانمان دلی تنگ هست
که می خوابیم و ...
خواب تو را ببینیم کاش!
۳
درخت به درخت به تنم نزدیک تر می شود پاییز
واژه ها عریان می شوند و
کنار دل تنگ ترین باران ،باز
شال گردن بودنت پیداست!
۴
ریشه دادنم مزاح تلخ انتظار تنم بود،اما
تکه های جانم
جدی جدی
از دست هایم کوچ می کنند این فصل ...
۵
منم و
یک پاییز
بارانش،
و دلخوشی دیدن گوشه ای از آن
شال گردن عاشق کُشت ... .
۶
پا
ییز
پا
خسته شد
!
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط ازیتا.س
|

می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد