پاییز

 

۱ 

پاهایم که ریشه دادند

-از این ماندگی-

حرف ها واژه واژه می ریزند و

روی دلم سنگینی می کنند

و من،

خش خش خُرد می شوم

 

۲

میان من و درختان حرف های نا گفته ای هست

که دست هایمان را به هم شبیه می کند

میانمان دلی تنگ هست

که می خوابیم و ...

خواب تو را ببینیم کاش!

 

۳

درخت به درخت به تنم نزدیک تر می شود پاییز

واژه ها عریان می شوند و

کنار دل تنگ ترین باران ،باز

شال گردن بودنت پیداست!

 

۴

ریشه دادنم مزاح تلخ انتظار تنم بود،اما

تکه های جانم

جدی جدی

از دست هایم کوچ می کنند این فصل ...

 

۵

منم و

یک پاییز

بارانش،

و دلخوشی دیدن گوشه ای از آن

شال گردن عاشق کُشت ... .

 

۶

پا

ییز

پا

خسته شد

!

 

 

 

 

"می نویسی هوای دلت ابری ست

 

نامه ها بغض بغض سنگین می شوند و

دست های پستچی،خيس!

مي نويسم چشم هايم آشناي باران است

بهانه هايت را مي فرستادي كاش

 

گريستن به كوه نمي آيد!... "