من،حالم خیلی بده.ینی فکر میکنم اینطوری باشه که هرچیزی بدون حتی اندکی فشار یا برنامهریزیِ مخصوصی،موفق میشه اشکمو دربیاره.و این اشکی که میگم هر سی ثانیه یکبار تکرار میشه.من،به این میگم حال بد.
یه آدمی هم من رو با مقولهی روحِ بزرگ آشنا کرده و با تشکرات فراوان دارم خودم رو باهاش توجیه می کنم و این حالمو بدتر میکنه.احساسِ بچهای رو دارم که خیلی بیشتر از اونچه باید،درک میکنه و تو خانوادهای افتاده،دقیقا افتاده،که سرِ کوچکترین چیزها،بدون اینکه کوچکترین درکی راجع به روحِ یه آدم داشته باشن،کتکش میزنن.من،به این میگم حسِ بد.
تو دلم کلی نقشه برای خوب بودن و شاد پیش رفتن و شیطونی کردن و کلی خاطرهی خوب تو ذهنِ آدما به جا گذاشتن دارم که هر روز بهشون فکر میکنم و از دور نگاشون می کنم و هی سی ثانیه یک بار... حسم شبیهِ اینه که تمامِ مردا یه جایی مشغولِ خیانت کردن به منن.دلم نمیخواد با هیچ کدومشون حرف بزنم.حسِ بدیه.
حتی توضیح دادنِ این روزا و این حس و حالها برای خودم سخت و دردآوره.چه،اینکه بخوام بنویسمشون.حالم هنوز اینقدر خوب نیست که بتونم حرفی از حالم رو بنویسم.و حالا باور میکنم که هر وقت خواستم بگم،یا بنویسم،اونی رو نگفتم،یا ننوشتم،که حتی یک درصد چیزی باشه که در حالِ حس کردنشم.
*روحِ بزرگ از ظرفِ کوچیک خسته میشه،دلش چیزی نمیخواد.اینه که به هرچی که فکر میکنه میخواد برسه هم،بازم انگار نرسیده.
از کتابی که ورق می خورد:
من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد دوست داشتن او چه لذتی دارد،و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود.جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند.نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد،و هیچگاه دچار تردید نشود.نه.او با همان پالتو بلند و بلوز دستباف زبر و پاپاخ کهنه تنها ظاهر را نداشت.این پوششها را که از تنش برمیداشتی، آفتابت طلوع میکرد.
- سمفونیِ مُردگان/عباس معروفی -