[ ت               ن ه ا ی ی ]

 

تنهایی درد بَدی‌ست

مثل بی‌هیچ دست‌آویزی بودن

و با گذر زمان بی‌هیچ‌تر شدن،

وقتی غمگین‌ترین ترس‌ات به درون می‌خزد...

مثل شب‌ها با دقایق‌شان – امان از دقایق‌شان-

سال‌ها در ویرانی‌ی یک جنگ تحمیلی بودن،

وقتی نبودن‌ات روز به روز به من تحمیل می‌شود...

مثل خریدنِ قشنگ‌ترین لباسی که به یک زن می‌آید

وَ پوشیدن وُ

بیهوده در آینه خیره شدن‌،

وقتی آغوشی از پشت آینه به استقبالِ زیبایی ات نمی‌آید...

 

تنهایی درد بَدی‌ست

آن‌قدر بَد که

هرجا کسی از تنهایی می‌گوید،انگار

انگشتِ اشاره‌اش به این سمت است...

امشب خونه بیشتر از هروقت دیگه غیر قابل تحمل شد.بابا مولی رو زد

چقدر دلم می خواست هیچ وقت این شبو نمیدیدم.و همه اون شبا که از کارش عصبانی بود و رو ما خالیش میکرد

مثل یه قفسه که هرجاش بری باز قفسه.هرکاریش کنی باز قفسه.توش هرچقدر با خودت و حالت بجنگی باز قفسه

کاش منم مثل مولی یکیو داشتم که اینجور وقتا بغلم میکرد.به خاطر من سر باباش داد میزد.یه جوری حرف میزد که باباهه فکر کنه حالش براش مهمه،فقط برای اینکه منو نندازه بیرون.یکیو داشتم وقتی از آدم بده میترسیدم میرفتم پشتش قایم میشدم.

کاش مولی بودم.سگ بودم.اون کتک به این زندگی شرف داره.گاهی سگ بودن به آدم بودن شرف داره

حالِ این شب ها

مرگ نشسته روبرویم

و قلقلک می دهد و

لبخند می زند- با یک خوشحالیِ واقعی -

گریه ام می گیرد

قاه قاه می خندد

قلقلک

گریه - و مدام،و تمام نمی شود -

و قاه قاه می خندد

همیشه تو زندگیم به هرچی رسیدم،دیدم این اون چیزی نبوده که می خواستم.درس،نه.چللو،نه.عکاسی،نه.... سوال خوبی بود اینکه چی خوشایندته.اما جوابش پیدا کردنِ خودشه.و این اصلا خوشایند نیست.این روزا ازین دلگیرم که چرا هرکسی نسخه ی خودشو برای من میپیچه؟!من دارم فرو می‌ریزم،دارم بی احساس می‌شم.آخرین تصمیمم این بوده که هیچ معذرت‌خواهی رو تو زندگیم قبول نکنم.من از لحظه‌ی رفتن خورشید داغونم تا وقتی دوباره بیاد.نمی‌تونم دست از گریه کردن بردارم... ؛بهم میگی تو باید پر بشی از باور جوانی؟ غمو شکست بدم؟شبو شکست بدم؟ برم دنبال کار؟ با یکی دوست بشم؟...نه،این تویی که در حسرت ده سال قبلی.تویی که دوست داری غمو شکست بدی.تو از شب خوشت میاد،سکوتش،خنکیش.تو به کار نیاز داری،چون من به هرچی برسم اونی نیست که می‌خوام.چندتا دوست داشته باشم که این همه نسخه بپیچن برام؟... نمی خوام بگم اینایی که گفتی بده.خیلی خوبه اینکه سعی کردی جواب حالمو بدی،اما نتونستی.چون اینا جواب خودت بود.دارم می‌میرم برای اینکه یکی،فقط یکی،یکیِ لعنتی،"منو" درک کنه.در لحظه منو،درک کنه.بگه برای حالِ خودم چیکار کنم.کنارِ "من" باشه.فقط یکی

خدایا...من به شدت تمایل دارم بمیرم.این زندگی.این شبا.این دور زدنای بیخود،این نسخه ها،این گریه ها،این ندونستنا،این نخواستنا...راهِ گلومو بسته.لعنتی! من خودمو دارم گول می‌زنم،مگه تا کی می تونم ادامه بدم.

میدونی میدونم کی برای مردن تو خونه‌ی ما خوبه.کِی که هیچ کس دوباره به خفگیِ این زنگی نکشوندم.میدونی که میدونم،اما خرفتم کردی.یه کاری کردی در اوجِ نخواستن بخوام.یه کاری کردی از یه رگ زدنِ ساده بترسم.یه کاری کردی با خفت ادامه بدم و نتونم.یه کاری کردی نتونم کاری رو که یه روزی شروع کردم تموم کنم....یه کاری کردی دلم بخواد تف کنم تو صورتت،با مشت بزنم تو بازوت.بزنمت.بزنمت.بزنمت،اما باز نتونم لعنتی

می‌آیی

سیگاری

 روی لب‌هایم بگذاری

بگیرانی‌اش

و خرابم کنی...

به جای بوسه‌ای

و آغوشی

و باز خرابم کنی...

 

می‌آیی

اما نیستی

و چه‌قدر جالب که

این سیگار واقعا روشن می‌شود

 

و چقدر جالب که - این سیگار روشن می شود

 

 

 

من،حالم خیلی بده.ینی فکر می‌کنم اینطوری باشه که هرچیزی بدون حتی اندکی فشار یا برنامه‌ریزیِ مخصوصی،موفق می‌شه اشکمو دربیاره.و این اشکی که می‌گم هر سی ثانیه یک‌بار تکرار می‌شه.من،به این می‌گم حال بد.

یه آدمی هم من رو با مقوله‌ی روحِ بزرگ آشنا کرده و با تشکرات فراوان دارم خودم رو باهاش توجیه می کنم و این حالمو بدتر می‌کنه.احساسِ بچه‌ای رو دارم که خیلی بیشتر از اون‌چه باید،درک می‌کنه و تو خانواده‌ای افتاده،دقیقا افتاده،که سرِ کوچک‌ترین چیزها،بدون این‌که کوچک‌ترین درکی راجع به روحِ یه آدم داشته باشن،کتکش می‌زنن.من،به این می‌گم حسِ بد.

تو دلم کلی نقشه برای خوب بودن و شاد پیش رفتن و شیطونی کردن و کلی خاطره‌ی خوب تو ذهنِ آدما به جا گذاشتن دارم که هر روز بهشون فکر می‌کنم و از دور نگاشون می کنم و هی سی ثانیه یک بار... حسم شبیهِ اینه که تمامِ مردا یه جایی مشغولِ خیانت کردن به منن.دلم نمی‌خواد با هیچ کدومشون حرف بزنم.حسِ بدیه.

حتی توضیح دادنِ این روزا و این حس و حال‌ها برای خودم سخت و درد‌آوره.چه،این‌که بخوام بنویسمشون.حالم هنوز این‌قدر خوب نیست که بتونم حرفی از حالم رو بنویسم.و حالا باور می‌کنم که هر وقت خواستم بگم،یا بنویسم،اونی رو نگفتم،یا ننوشتم،که حتی یک درصد چیزی باشه که در حالِ حس کردنشم.

 

 

*روحِ بزرگ از ظرفِ کوچیک خسته می‌شه،دلش چیزی نمی‌خواد.اینه که به هرچی که فکر می‌کنه می‌خواد برسه هم،بازم انگار نرسیده.


از کتابی که ورق می خورد:

 

من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد دوست داشتن او چه لذتی دارد،و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود.جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند.نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد،و هیچ‌گاه دچار تردید نشود.نه.او با همان پالتو بلند و بلوز دستباف زبر و پاپاخ کهنه تنها ظاهر را نداشت.این پوشش‌ها را که از تنش بر‌می‌داشتی، آفتابت طلوع می‌کرد.

 

- سمفونیِ مُردگان/عباس معروفی -