در هوای آفتابی تهران

>D:<

وقتی نشستم دارم به این فکر میکنم که چند روز از عمرم تو این خراب شده به دیدن لودینگ گذشته،وقتی سرما خوردم و چشمام درد میکنه،وقتی هوا گرمه،وقتی مدام فکر میکنم به همه چیزایی که خراب شده،وقتی پاهام نمیتونه نگهم داره،وقتی شبا میخوام به زور بخوابم،وقتی موهامو میریزم رو صورتمو چشمامو باهاش میگیرم،وقتی دلم میخواد مال خود خودم باشه،وقتی میخوام وسط سرسره پیچ پیچیه قیطریه بشینم گریه کنم،وقتی پلک میزنم،وقتی می ترسم از خودم،وقتی دلم لک زده برای باد سرد پاییز،وقتی هوس زرشک پلو با مرغ و خلال پسته میکنم،وقتی دوست دارم بپرم،وقتی از همه بدم میاد،وقتی میخوام درختارو بغل کنم،وقتی به سوژه عکاسی فکر میکنم،وقتی نیم ساعت اول حرفام نوار خالیه،وقتی دلم مگنوم موزی میخواد،وقتی هوس شیرکاکائوهای بعد حمام بچگیام میکنم،وقتی بدنم داغه،وقتی میخوام سرمو بذارم رو شونه ای،وقتی پشتم پر از خالی میشه،وقتی خوابم، بغلم کن.محکم

دزد های دریای تهران من

ظهر روز های عاشقانه و

ما و تو و کارائیب ایم

قدم زدن میان دوستت دارم و ترانه های سیناترا

و من در بین ورق های کتابی کهنه

از دزدان دریایی این ساحل

که به دنبال صدایی که دوست نقطه های پایان این لحظه باشد

بادبان هایشان را می کشند...

ما و

ما و کارائیب جاودانه می شدیم

زمان اگر معجزه می کرد

و داستان ها اگر یک بار

برای همیشه

باد های موافق دزدهای دریایی بودند؛

داستان ها...

ظهر خانه ی خالی و

من و هوای دلتنگی و بوق بوق ترافیک های جاودانه ی تهران ایم

نه تو؛

نه کارائیب با دزدان دریایی اش

عشق آدم یکی است

عشق آدم یکی می شود.یکی است که خیلی دوستش داری.یکی است که میخواهی بدی کنارت باشد.میخواهی خوبی کنارت باشد.همان یکی است که میخواهیش.یکی است که دنیا را یا با او میخواهی یا هیچ. همیشه هم "همان" میماند.چه باشد ،چه نباشد.حتی وقتی با کسی دیگر هستی هم "یکی است" که میخواهی باهایش بیرون بروی.خوش بگذرانی.آبمیوه بخوری.بستنی لیس بزنی.ببوسیش.بغلش کنی.پلیس بهتان گیر بدهد.حتی وقتی دست دیگری را میگیری "یکی است" که میخواهی دستش را بگیری.به دستهای "یکی" فکر میکنی.مقایسه میکنی مدام.دستهای "یکی" یک طور بهتری بود.آغوش "یکی" گرم تر بود.خیابانها با "یکی" روشن تر بودند.اگر "یکی" بود الان این را میگفت. "یکی" این کار را میکرد.عشق آدم همیشه "یکی" است.باور دارم حتی.آنقدر که وقت داشتم که به حس هایم برسم،و اطمینانشان کنم،حسش می کنم حتی
عشق آدم همیشه "یکی" است.همیشه هم میماند.حتی وقتی به کسی دیگر میگویی دوستش داری،هیچ وقت شبیه آن "تنها دوستت دارم"ایی نمیشود که به "یکی"ات گفته ای.وقتی کسی را آنقدر دوست داری،هیچ وقت آنقدری نمی شود که "یکی"ات را دوست داشتی.وقتی سرکار که میروی وقت نداری به کسی زنگ بزنی،هیچ وقت انقدر وقت کم نداشتی که به "یکی" زنگ نزنی.دلتنگی هم همیشه به معنایی که دلتنگی بشود که زیرش خم شوی،فقط برای "یکی" است.عمق زندگی هم همیشه با "یکی"ِ آدم عمق واقعی است.و هرچه در غیر آن اتفاق می افتد باید بوسیله فرمول خاصی در فیزیک،عمق ظاهریش حساب شود اگر مورد سوال است.مثلا همه ی شادی ها،همه ی لبخند ها،همه کوچه ها،همه ترافیک ها،همه موجودات،همه مادر های هر روز،همه برادر های هر روز،همه خواهر های هر روز،همه زندگی،همه ی خویشتن حتی.
خودمان را گول میزنیم.دیگری را گول میزنیم.همکار ها را گول میزنیم.مداد ها را گول میزنیم.آدم ها را گول میزنیم.به خودمان دروغ میگوییم.به دیگری دروغ میگوییم.به همکار هایمان دروغ میگوییم...  که یادمان نیاید که هی!عشق آدم یکی است.مابقی دوستت دارم هایی با عمق ظاهری اند.
این ها وقتی به کتمان رفت،نهایتا میتوانیم بفهمیم کسی که جای دیگری قرار میگیرد و دوستت دارم میشنود و میداند که هی!عشق آدم یکی است،چقدر در اعماق ظهوری که ازش مانده خفه میشود


پ.ن:

خیلی خوب است آدم "یکی" باشد

خیلی خوب است آدم "آدم " باشد حتی

خیلی اما "دیگری" بودن که ماییم،خوب نیست

من قولی داده بودم

گویا

قرار بود به تو فکر نکنم

یادم رفته اما

هنوز هم یادم نمی آید ...

ادم ها موجودات حقیری هستند.گاهی با مرگ یک ادم گریه شان نمی گیرد،گاهی با تصور مرگ همان آدم زار زار می گریند.بعضی وقت ها آنقدر می خندند بی دلیل که فکشان درد می گیرد،بعضی وقت ها به روی یک بچه اخم هم می کنند.حقیرند آدم ها.از در دروازه رد نمی شوند،از سوراخ سوزن اما چرا
آدم ها موجودات مسخره ای هستند.نه به آنکه مدام خوبند بدون دلیل؛نه به آنکه مدام بدند بدون دلیل.یک وقت هایی دوست می خواهند،یک وقت هایی محل سگ به خودشان هم نمی گذارند.مسخره اند آدم ها،مدام رنگ عوض میکنند
آدم ها موجودات عجیبی هستند.هی گریه می کنند که عشقشان کو؟هی بعدش گریه می کنند که رفت.فکر میکنند آرزویشان دست یافتنی نیست.دست که می یابند فکر میکنند آرزویشان نبوده.عجیبند آدم ها
چقدر آدم ها موجودات پیچیده ای هستند. می روند دلتنگی شان را برطرف کنند،دلتنگ تر بر میگردند.می خواهند سگ را ببرند پی پی کند،خودشان گریه می کنند.هزار غم گریه شان را در نمی آورد،سیم ام پی فرشان که خراب شده چرا.هزارتا دوست دارند،همان قدر تنها ترند.تا گوشی شان شارژ دارد کسی کاری ندارد،تا شارژش تمام می شود همه زنگ زده بودند کار داشتن خاموش بوده.دلشان نمی خواهد بمیرند به جایش هی پیر تر می شوند،دلشان می خواهد بمیرند هی جوان تر می مانند.
چقدر گه اند آدم ها،چقدر آدم ها موجودات گریه آوری هستند،چقدر بدند،چقدر تنها اند،چقدر آدم ها خسته اند،چقدر کم می آورند
بعد خدا نمی فهمد در خلقت این یکی از شاهکارهایش ریده

خواب آشفته

تشویش خواب تیره ای با من است


می بینم روزی
تمام مردان سرزمینم
                           مقابل هوسی لخت زانو زده اند و
                           دروغ بالا می آورند


زنان با طناب فریب های خود به دار آویخته می شوند
و کودکانِ حرام شیشه ای
                   می شکنند
و من که شاعر واژه های این خواب عبوسم
در بستری سفید

                             میان هم خوابگی سیاهی با مرگ
با تکه ای از شیشه ی شکسته ی کوچکی می میرم
و از جسدم
                            بوی تعفن زندگی بیرون می ریزد ...

آه.از این گوشه تاریک هم آیا بهاری خواهد تابید؟*

فرقی نمی کند
بیایی
نیایی
هم
من گذشته ام از باور نیمه بودنم
هم مردگی تا گلویم رسیده است
 

* عنوان مطلب تکه ای از شعر شمس لنگرودی

روزی خدا گریه می کند

خسته است تکرار مرارت ...
مشت هر روز من
پوچ باز می شود
کی می رسد خدا
مشت خلایقش را که باز می کند
ما را ببیند که با گریه می گوییم
فتبارک ا... احسن الخالقین و
جمله پوچیم
... و بگرید چونان که شایسته ی ماست ؟!

2

وقتی یار نباشد و پس

غم دیار نباشد و

هی مدام باران باشد و

دل تنگ باشد و

هی دلخواه یار باشد و

نباشد و

باشد و

 دلتنگی ...

باید یک پنجره تنها و

کنی راجرز بخواند که

There is no one here to tell me how to tell you

maybe u should know just how much i love you