سکته نیمه شبی

امشب داشتم با خانوم مامان از خونه خانوم مامانشون برمیگشتیم،تو راه ایشون خواستند مرحمت کنند و به جای راننده که اینجانب باشم فلشر بزنن،دستشون خورد به قفل مرکزی(خودرو:۲۰۶ جهت شفاف سازی که فلشر کجا،قفل کجا؟!).تازه یادمون افتاد انقدر گرم بحث بودیم درارو قفل نکردیم.

این گذشت.نزدیکای خونه بودیم.چراغ قرمز بود.تازه سبز شده بود داشتم میزدم دنده یک که راه بیوفتم،یه صدایی اومد انگار یه چیزی خورد به ماشین.برگشتم نگاه کردم دیدم یه مرده میخواست در عقب ماشینو باز کنه که قفل بوده.حالا رو صندلی عقب چی بود؟

کوله دوربین اینجانب!!! ینی سکته رو زده بودماااا.یه ربع تو شوک قضیه بودم.سوزنم گیر کرده بود هی به خانوم مامان میگفتم هیییییییییییی،دیدی خانوم مامان؟خدایی بود دستت رفت رو قفل.هییییی....

حالا بهشون میگم اگه برده بود م سکته میکردم،میفرماین منم همینطور،چون هنوز پولشو هم از آقای پدرت نگرفتم:دی

خلاصه خواستم اینجا بمونه.تا من باشم فرتی قفل مرکزیو بزنم

دوئل

 

تپانچه هایمان را بر می داریم ...

 

از هم که فاصله گرفتیم،

مثل همیشه تو می بری و من

محو بودنت می شوم

 

:(((((((((((((((((((((((...

من گریه دارم اما نمیبارم

من دلم میخواد داد بزنم مگه خدا صدامو بشنوه اما همه میگن هیسسسس خدائه

من دارم تو این همه بغض خفه میشم

من روزی مرگبار چشمام پُر میشه اما قورتش میدم

من میخوام بمیرم اما خدا قهرش میگیره

من دلم یه مشت گریه،یه آغوش،یه دوست خوب میخواد اما نمیشه،نیست،ندارم

من خسسسسسسسسسسسسسته ام لعنتی!من خسته ام از خسته شدن

من از اینکه تو حرفام لبخند تحویل دادم به جای غم متنفرم

من میخوام بتونم خفه شم از نفسای سنگینی که هر شب سرشو کنار سرم میذاره زمین

 

من خسته ام،باش!

زمان می گذرد

و من درحوالی عقیده ای کم نور پرسه می زنم

نجات دهنده ای نخواهد آمد

و برای من که تنها در آغوش بیکران تو آرام می شوم،

هجوم عقده های گلویی که نتوانست فریاد کند

ویرانی ست

زمان می گذرد

و در بودن من انگار اندوه تردیدی شوم یخ بسته است

و هیچ نجات دهنده ای حتی اگر آنقدر نجات دهنده باشد،

پایش به کوتاهی خطوط دستانم نمی رسد

و با خود نگاه گرم اطمینان تو را بری زمستان من نخواهد آورد

از دست های من چندیست

صدای شُر شُر گریستن می آید

و کسی به غریق در آشفتگی های سینه ام نجات نمی دهد

زمان

دیر

اما گذشت

کسی آمد و گفت

به دست تمام دلتنگی ها اگر

نجات می دهم،

بگویید

" نجات را در دستان دیرت بگیر و برو!

زمین را صدای مرثیه مرگ دل ها پُر کرده است ... "

به تو فکر می کنم

و جاده ها

که بخواهی یا نخواهم،جایی شبیه هم می شوند

تو گُنگی،گُمی

و به من،زنی بالغ نزدیک می شود

 

به دست هایت می اندیشم

و آغوش ها

که بخواهم یا نخواهی،در آرزوی هم اند

خیالی تو،نیستی

و یک زن شبیه مادرم آرام آرام نزدیک من می شود

 

به خانه فکر می کنم

به تو فکر میکنم

به زنی بالغ

به مادرم

و پیرزنی به صورتم نزدیک می شود

برای تو که می دانم مشغول آمدنی

دستهایم را بگیر!

من پُرم از خواستن ِ خواسته شدن،بخواه!

بگذار شبهای گیسوانم به آرزوی دشت سی ¤نه هایت روان شوند

و من،از میان رویای آغوشت طلوع کنم

به ل¤بهایم بیاموز گونه هایم را بیشتر دوست داشته باشند

دستهایم را بگیر!

ببین! پُر از نبض دستهای تو اند

و از بند بندشان خیال صدای سبز آرامش تو می گذرد

بگو کجا منتظرت باشم؟!

همانجا لیلی می شوم

بگو از که بخواهمت؟! همانکس خدایم می شود

حسرت چشم هایم نمان!

بیا تا ببینند ات!

زودتر از بادهای آشوبگری که ،بوی پیراهن یوسف مرا می دهند،

خودت دور بودنم بپیچ!

دستهایم را بگیر!

به قدم هایم بگو تنها نیستند

" تو دوشادوش قدم هایم ایستاده ای" بگذار،

خواب صبح ساده ام نباشد

که ساده می پَرد

بیا،ببین،بخواه!

ظهور کن و

دستهایم را، بگیر!


پ.ن:

برای تو که می دانم مشغول آمدنی لینک صوتی همین شعره! فقط برای اینکه شعر برام ارزش خاصی داره و میخواستم همونطور که خودم حسش کردم بخونیدش :)

پ.پ.ن:

من بودمو یه ام پی ۴.گفتم که گفته باشم