بعد از خوردن سه لیوان شیر کاکائو همراه با چهار عدد ووپی پای دستپخت دیروز خودم، نهایتن قبول کردم که من از اون آدم هایی نیستم که وقتی افسرده ن میخورن..اما هنوزم معتقدم می تونم از اونایی باشم که وقتی افسرده ن به زور میخورن چون ترجیح میدن به حالت تهوعی که با شدت قصد حمله داره فکر کنن تا مسائل مضخرفی که باعث همه چیزه...

اینکه در زنده گی از دسته آدم هایی باشی که نمی دونن چی می خوان ولی میدونن چی نمی خوان،باعث میشه همیشه در حجم انبوهی از نخواستن ها و وسعت عظیمی از نداشتن ها غوطه ور باشی و اگر احیانن با تعارف وارد این دسته شده باشی و دقیقن بدونی چی می خوای و کاملن مطلع باشی چی نمی خوای و حسب نداشته ها و نشده ها و احتمالن نخواهد شد ها وارد دسته شده باشی که کلاهت پس معرکه س...

اصولن من باید بشینم با خودم خلوت کنم و گریه کنم..و اگه برای میلیونیوم بار دچار وضعیتی شده باشم که گریه م نیاد،باید کتاب ویرانگرم رو بخونم..این اولین باریه که حتی با وجود عمق خفقان آور اون روز،دلم می خواد زمان برگرده و همونجور با هق هق و بدون توجه به هرکسی که شوکه شده از منِ گریون!, فقط فریادوار گریه کنم...

 

همیشه در این دروغ سیاه کبود پرسه زدم

که فردا تو مهربان تری و من

زن درونم را رها کرده ام که زندگی کند

همیشه گشته ام در این فضای وسیع بنفش

که ساعت اتاق اگر سرسام بیاورد برای هر کسی که هست

جز  به من

تو ساکتش می کنی و کلید می آوری

و گشته ام

و گشته ام

همیشه غوطه خورده ام در این آبی عمیق

که خسته ام و روح زخمی مرا

تو خوب می کنی شبی و

هر شبی

تو بوده ای و

نبوده ای

.

.

همیشه رنگ کرده ای مرا خدا

و رنگ ها عجیب به تن کبود من می آمده