امشب فیلم julie and julia رو دیدم.خیلی فیلم قشنگی بود و کلی چیز بهم یاد داد
اول اینکه هدف برای خودم مشخص کنم و برای رسیدن بهش زمان بذارم و فکر کنم کسی همیشه مواظب من هست که دست از کار نکشم
دوم اینکه حتی با چیز های ساده اما قشنگ زندگیم برای خودم دوستا ی زیاد و خوب پیدا کنم.یادمه یکی برام کامنت گذاشته بود و گفته بود غم هاتو اینجا ننویس.بهت میخندن.اهمیت نمیدن.گفتم من برای خودم مینویسم.حتی اگه کسی نفهمه.
چه حرف ابلهانه ای!
مگه غم نوشتن داره؟ گیرم تمام ادم های دنیا هم بفهمنش.چیزی که من دوست ندارم و اذیتم میکنه نباید نوشته بشه تا بمونه.اما شادی ها چرا.باید بنویسم تا وقتی غم داشتم بخونمشون و شاد بشم. پس بیخیال.
اصولا چون چاپ کتاب رو هم ول کردیم(یعنی شما که غریبه نیستید.ناشرا کسی که نمیشناسن رو تحویل نمیگرین.خب حقم دارن شاید ضرر کنن) شعر هامون رو هم ول میکنیم.یعنی اینجا ول میکنیم.
میدونی بهتر از این که تو کامنتام بخونم " ما که نمیفهمیم چی میگی شما" یا " بلاخره یه چیزی نوشتی که ما هم بقهمیم " یا " شما شاعرا کی آسمونتون آفتابی میشه" یا هر چیزی که گفتن و شنیدم.اوه،خوندم.اصلاح میکنم
سوم.
چهارم اینکه یه آدم حتی اگه هیچ وقت دیده نشه، می تونه بهترین و صمیمی ترین دوست باشه
پنجم
ششم اینکه گریه کنم.نه مثل خودم.مثل بچه ها. هر وقت لازم بود.هر وقت دلم شکست.هر وقت چشمام خواستن که گریه کنن من بهشون اجازه بدم.هرجا که بودم.هرجا که بودم. مثل بچه ها
فیلم فوق العاده ای بود و من پیش نهاد میکنم ببینیدش.
پ.ن:
الان که دوباره دارم اینا رو میخونم جا داره که بگم این چیزایی که فیلما یاد میدن،لزوما مستمر نیست
۳۱.تیر.۹۰