کودک؟

فکر نمی کنم آن قدر باشم که باور کنم

تو هیچ جای هیچ واژه ای نخوانده ای

که شنوایی آخرین حسی ست که می میرد

حتی آخرین تر از لامسه ی آغوشت

آخرین تر از بینایی چشم های نبوده ات

آخرین تر از بویایی عطر دل تنگی ام

خیلی آخرین تر از چشایی عشق

که می توانست مال من باشد وُ تو

و کودکی که می توانست مال تو باشد وُ من

و من باشم وُ تو

و تو وُ منی که تو باشم،

آخرین تر از تمام حس ها

حتی آخرین تر از فراموشی

که من آخرین حس عاشقی می دانمش...

 

می دانم که می دانی

پس گوش کن! :

در من " دوستت دارم" ِ تو

آخرین حسی ست که می میرد ...

 

پروفایل مدیر وبلاگ

امشب فیلم julie and julia  رو دیدم.خیلی فیلم قشنگی بود و کلی چیز بهم یاد داد

اول اینکه هدف برای خودم مشخص کنم و برای رسیدن بهش زمان بذارم و فکر کنم کسی همیشه مواظب من هست که دست از کار نکشم

دوم اینکه حتی با چیز های ساده اما قشنگ زندگیم برای خودم دوستا ی زیاد و خوب پیدا کنم.یادمه یکی برام کامنت گذاشته بود و گفته بود غم هاتو اینجا ننویس.بهت میخندن.اهمیت نمیدن.گفتم من برای خودم مینویسم.حتی اگه کسی نفهمه.

چه حرف ابلهانه ای!

مگه غم نوشتن داره؟ گیرم تمام ادم های دنیا هم بفهمنش.چیزی که من دوست ندارم و اذیتم میکنه نباید نوشته بشه تا بمونه.اما شادی ها چرا.باید بنویسم تا وقتی غم داشتم بخونمشون و شاد بشم. پس بیخیال.

اصولا چون چاپ کتاب رو هم ول کردیم(یعنی شما که غریبه نیستید.ناشرا کسی که نمیشناسن رو تحویل نمیگرین.خب حقم دارن شاید ضرر کنن) شعر هامون رو هم ول میکنیم.یعنی اینجا ول میکنیم.

میدونی بهتر از این که تو کامنتام بخونم " ما که نمیفهمیم چی میگی شما" یا  " بلاخره یه چیزی نوشتی که ما هم بقهمیم " یا " شما شاعرا کی آسمونتون آفتابی میشه" یا هر چیزی که گفتن و شنیدم.اوه،خوندم.اصلاح میکنم

سوم.

چهارم اینکه یه آدم حتی اگه هیچ وقت دیده نشه، می تونه بهترین و صمیمی ترین دوست باشه

پنجم

ششم اینکه گریه کنم.نه مثل خودم.مثل بچه ها. هر وقت لازم بود.هر وقت دلم شکست.هر وقت چشمام خواستن که گریه کنن من بهشون اجازه بدم.هرجا که بودم.هرجا که بودم. مثل بچه ها

 

فیلم فوق العاده ای بود و من پیش نهاد میکنم ببینیدش.


پ.ن:

الان که دوباره دارم اینا رو میخونم جا داره که بگم این چیزایی که فیلما یاد میدن،لزوما مستمر نیست

۳۱.تیر.۹۰

 

زمین بدون تو ... بدون من

زمین را

می سپارم به آن هایی که هنوز نای قدم هایشان باقی ست

می سپارم به رود که در مصدر رفتن زاده شده

به گل ها که زیبایند

و درخت هایی که دست های من اند

زمین را می سپارم به آسمان

من دل می کَنم از زمینی که "تو" اش کنار من نباشد

و می میرم

هواشناسی سرزمین من

هوای دلم ابریست

ابریست بر فراز آسمان چشم هایم اما

که چتر می گیرد بر این همه باران

دست هایم جور خستگی چشمانم را نمدار می شود

و باران با تمام بارانگی اش می بارد

هوای دلم ابریست با اندکی بادهای موسم تو

تو هنوز نیستی اما ... !

خاطرات پل اول نه پل دوم

همیشه تو مسیر برگشت از خونه ی پدر بزرگ وقتی زنده بود دوتا پل بود که اگرچه پیر اما هنوز زنده ان

پل اول نه پل دوم خودمو ولو میکردم رو صندلی عقب ماشین که مثلا خوابم.که وقتی رسیدیم بابا منو بغل کنه و ببره بذاره سر جام.که مثل بچه کوچولوهای خواب ادامه ی خوابمو بدم.

همیشه بود.برگشتن از خونه پدر بزرگ که الان نیست.دوتا پل که هنوز هستند.صندلی عقب ماشین.اما یه شبی شد که بعد خوابیدن سر و صدای ماشین بابا اومد بالای سرمو گفت رسیدیم.بیدار شو!

و من رسیدم.هم به خونه هم به بزرگ شدن به اندازه کافی که نتونم باز کوچیک باشم!

بیدار شدم.هم از خواب دروغیم هم از دنیای کلک های شیرین بچگیم آنچنان که دیگه بچه نباشم!

 

یه چیزی هست.یه چیزی تو مسیر خونه  پدربزرگ مرده که حالا مال مادربزرگ زنده شده.یه چیزی بین پل اول نه پل دوم.یه چیزی دور آخرین میدون نزدیک خونه

یه چیزی هست.فقط خیلی گمه! یه چیزی که شاید هنوز رو صندلی عقب ماشین مونده باشه یا تو بغل بابا!

یه چیزی که خیلی بزرگه شاید اندازه ی زود رسیدنم.شاید اندازه ی شب بیداریهام.

یه چیزی بین کودکیم هست که هنوز براش بچه میشم.یه چیزی که... زود تر از موعد اومدنش بیدار شدم و رسیدم

خاطرات عینکی مواج

بچه که بودم(الان بزرگ شدم مثلا) یکی از بازی هام تو ظهرهایی که بین خواب اهالی خونه بیدار بودم این بود که برم خونه ی پیرزن و عینک ته استکانیشو بر دارم و بزنم به چشمم.

همه چیز خیلی بزرگ بود.بالا تر از سطح واقعیش و پر از موج پیری.تعادلمو از دست میدادم و یواش یواش راه میرفتم.

قهقهه های بچگیم ساعت کوکی بیداری خواب همه بود.از اینکه نمی تونستم درست راه برم و همه چیزو انقدر بالا و مواج میدیدم کلی میخندیدم.انقدر راه میرفتم که بلاخره یه جایی یه چهره ی موج دار پیر و واقعی رو میدیم که صداش از پشت سالهای گذشته ی جوونی و با لهجه ی داستان آقا گرگه ی شب های تنهاییم پیش پیرزن میگفت میخوری زمین قربونت بشم.بیا یه بوس بده ببینم!

دیگه تموم میشد.باید عینکو میذاشتم سر جاشو میرفتم یه بوس ابدار میدادم و از دنیای خنده دار پیر بودن با عینک ته استکانی میومدم بیرون که نشون ندم پیرزن چقدر پیره یا چشم های کودک من چقدر همه چیز رو در آرامش رنگی میبینه و از دنیای مواج اون دوره!

 

این روزا که خاطرات بچگی مدام بین خاطراتم برای خودشون راه باز میکنن و جلوی چشمم نمایش میدن... احساس میکنم چیزی رو تو بچگیم جا گذاشتم که راه پیدا کردنش از خاطرات معلوم میشه

آخرین حرف

با حفظ مطلب برای خودم

حذف شد

ادامه نوشته

خاطرات در قابلمه ای

یه وقتایی یه چیزایی کلی خاطره میشه! میبرتت درست وسط لحظه های اتفاقشون.باهاشون بچه میشی.پیر میشی.جوون میشی.گریه و لبخند میشی.باهاشون میدوی.مسابقه میدی.دعوا میکنی...

امشب خونه ی مادربزرگ با در قابلمه های روحیش رفتم به ۵-۴ سالگی.روزای تابستون خونه ویلاییشون با یه سگ مهربون.رفتم تو اتاق پشتی کنار پسرخالم.بالشتارو چیندیم و نوبت فرمون ماشین رسید.به هم نگاه کردیم و دویدیم سمت آشپزخونه و کابینت همیشگی.کش دور دسته هاشو باز کردیم و قابلمه هارو ریختیم بیرون:

این پلاستیکیه.نه!     این کوچیکه.نه!   این خیلی بزرگه.اینم نه!       آها این!

با کلی هورا میگه من پیدا کردم.همیشه زودتر از من فرمون ماشینشو پیدا میکرد.آخه اون بیشتر از من میرفت خونه مادربزرگ و به در قابلمه ها وارد تر بود.

خب بلاخره منم پیدا کردم یکی از اون خوباشو که نه پلاستیکیه نه خیلی کوچیک یا حتی بزرگ!

با این در قبلمه سوار ماشینمون میشیم.سبقت میگیریم.لایی میکشیم.تصادف می کنیم...

با ایم در قابلمه میرم خونه قدیمی پدربزرگ وقتی زنده بود.میرم تو باغچه ی بزرگشو با سنگ و برگ داروهای گیاهی درست میکنم.

میرم تا بزرگ شم.تا برسم به حالا تو خونه ی جدید پدربزرگ بدون خودش.برسم به حرف مادربزرگ که : بگیر این قابلمه غذای خواهرته!

میرسم به حالا که پسر خاله الان تو خوابگاه دانشگاهش تو قزوینه و من باید در قابلممو بگیرم و با سرعت مطمئنه برم خونه!

 

بعضی وقتا با بعضی چیزا میری به جاهایی که شاید دیگه حتی برای یک ثانیه هم نتونی بهشون برسی

دیدی؟ رفتی؟

چه لحظه ای بود امشب!!