از نقش ها خسته شدم.از تمام نقش هایی که هستند..میدونی،فقط هستند..نه اینکه بلد باشند مادری کنند..نه اینکه پدر باشند..نه مهر خواهری داشته باشند..نه دوستی بدانند..نه..فقط هستند..و من از همه ی "نقش های فقط باشنده" خسته ام..مثل همه ی نقش های یک نمایشنامه که قرار نیست هیچ وقت اجرا شود و صرفن فقط نوشته شده است..از خودم می پرسم چند بار از خودشان پرسیده اند از خانواده ای که تشکیل داده اند راضی اند یا نه؟..و چندبار صادقانه اعتراف کرده اند..من به خاطر خانواده ی زنی که نه زنانگی بلد است و نه خانه داری و صرفن محض وظیفه و سنت و چیزی که بود ازدواج کرده..به خاطر خانواده ی مردی که از پدر بودن به نوه دار شدن و بزرگتر کردن خانواده ای که اصولن نمی فهمدش رسیده و پیوسته پولی بدست می آورد که معلوم نیست به چه  درد می خورد؛.. به زنی رسیده ام که در هفته هفت بار به خودش نهیب می زند که تو بچه دار نمی شوی..تو بچه دار نمی شوی..تو بچه دار نمی شوی.. و جدیدن که من خانواده نمی خواهم..من خانواده نمی خواهم..و باز اینکه.. فقط یک هفته..کنار مردی که می دانم بیشتر از من دوست داشتن میانمان گذاشته، باشم.. یک روز تا شبش را توی جاده باشیم و میوه پوست بگیرم برایش..دست هایش را ببوسم..چای بریزم و به خانه برسیم..خانه کوچک با تلویزیونی همیشه خاموش و صدای سماور و تیک تاک ساعت..پنجره و باد و هوای ابری خوب..یک مبل سه نفره و روانداز و چند بالش کوچک..خرید مختصر دوتا گوجه و یک فلفل دلمه ای و بوی شام خوشمزه..و زندگی..و زندگی.. و زندگی..و فقط یک هفته زندگی.. بعدش هجوم شهاب سنگ ها به خانه مان..سیل..زلزله..بعدش مردن