خدانگهدار تا جلسه بعد
خونه قبلیمون..الانم این یکی..همیشه یه کوچه داشت که سرش چراغ باشه..من میشستم نگاه میکردم و مدام از خدا میخواستم الان از پیچ کوچه منجی من بیاد تو..بغلم کنه و بگه اروم باشم..اروم باش..حتی اگه یک دقیقه تا اخر عمرم مونده..بیاد و بگه و من تو بغلش بمیرم..ادم خیلی وقتا تنهایی نمی تونه..خیلی وقتا دلم خواسته بشینم وسط خیابون و زار زار گریه کنم..زنگ بزنم بهش و بگم میشه بیای دنبالم..میشه بشینم کنار خیابون تا تو بیای؟ تنهایی نمی تونم..اما کسی رو نداشتم..مجبور بودم چندتا نفس عمیق بکشم و هی به خودم بگم اروم باش چیزی نیست..چیزی نشده که..اما چیزی شده بود..همیشه چیزی شده..گاهی وقتا فکر میکنم قلب ادم تا کجا می تونه ادامه بده..هی مچاله بشه و باز خونو پمپاژ کنه..بعد فکر میکنم لابد ادم دوتا قلب داره..یکی که هی مچاله بشه و یکی که بدون فکر پمپاژ کنه..زور قلب مچاله شده هم هیچ وقت به اون یکی نمی رسه که بگه بسه دیگه..نمی بینی خسته س..نمی بینی نمی تونه..نمی تونم..بسه دیگه..یه وقتایی میگم چرا اینجور وقتا با یه مشت گریه و یه پاکت سیگار همه چیز مثل شکر تو اب حل میشه..چرا اروم میشی با اینکه دردا هنوز مثل روز اول سر جاشون هستن..خدا دو تا چیزو نباید میداد..یکی صبره..که جایی که باید از غصه دق کنی چیزی که زنده نگهت میدار: صبر.. یکی دیگه امید..امید لعنتی..امید پیچ کوچه ای..امید نفس عمیق ای..امید میگذره..میگذره..میگذره همیشه دروغیه که ادم به قلب مچاله شده ش میگه که بی عقلی قلب پمپاژ کنندش رو توجیه کنه...
امشب دیدم اگه قرار باش حرف بزنم باید از اول شروع کنم..از اول بگم تا وسطاش دردام از لای حرفا بپرن بیرون..تا بلاخر معلوم بشه زنی که تو نقاشیام داره غرق میشه تو اب شوری غوطه وره که از چشماش میان..آخ از چشما..چشما خیلی پدردرارن..انقدر دلم خواسته تو چشما نگاه کنم و بفهمه چمه بدون اینکه یک کلمه حرف بزنم..باید برم بیمارستان روانی..اونجا یه دنیای دیگه س..برم نه برای بهبود..برای اینکه تا تهش ببارم..هیچی نباشم و هیچی نباشه که هیچی بودنمو به رخم بکشه..اما لازمه ش اینه که برم پیش یه روانپزشک و حرف بزنم..منی که باید از اول شروع کنم و 20 دقیقه بیشتر وقت ندارم..کمه..دیره..میگذره..بازم قلب مچاله شوندم مچاله میشه و "خدانگهدار تا جلسه ی بعد" میذاره قلب پمپاژ کنندم به زندگیم ادام بده..چقدر دلم نمیخواد هیچ بچه ای رو
خرید آلبوم حریق خزان از علیرضا قربانی هم پیشنهاد می شود
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد