شیشه های پنجره های یه خونه ی شیشه ای که قبلن پر از ترک بوده،یک بعد از ظهر گرم مضخرف،همگی با هم ترکیدند!

و این تیره بختی هنوز ادامه دارد

انسانی خوابیده روی زمینی سرد و نمور که قبلن خنجری در سینه ش فرو رفته بود،یک بعد از ظهر گرم مضخرف،مورد حجوم میلیون ها خنجر و دشنه قرار گرفت و با نفس های به شماره افتاده،آخرین قطره های خون باقی مانده در رگ هایش را نظاره گر است!

و این تیره بختی هنوز ادامه دارد

امیدی که قبلن از جعبه ی پاندورا بیرون زده بود و باعث بدحال ترین حالات بد بود،یک بعد از ظهر گرم مضخرف،باورش نمی شود هیچ چیز و گاهی چنان می تپد که انگار شیشه ها دست از ترکیدن کشیده اند و انسان دوباره مثل روز نحس اولش دوباره سرشار از خون است و از هیچ خنجری خبری نیست؛و گاهی چنان محو می شود که انگار خانه باید روی سر انسان خراب شود و انسان از زیر آوارها دربیاید و خودش را از کوهی گرت کند پایین و گلوله ای حرام شقیقه ش کند

و این تیره بختی

خدا لعنتش کند

و امید را

و کلمات را که سوق می گیرند سمت اگر

و شاید

و نوری که از امید ناباور کور می کند چشم را

و خودش را حتی

که لبخند را خواستن...

و لبخند را که انگار جان به عزرائیل دادنش راحت تر از روی صورت نشستن است