سالهای سگییه! واقعا سگی.یدونه از اون هاراش.فکر کن چه روزی میشه صدای وق وق یه سگ برای یه لحظه هم قطع نشه و یدم از پنجرهی لعنتیه اتاقی که تو دراز کشیدی شاید 5 دقیقه بتونی بخوابی بیاد.فکر کن یه حالی داری تو این وضع.فکر کن چه حسی داری به اون سگ.فکر کن فکرِ چه خشونتایی تو ذهنت میاد و سعی میکنی بره.بعد فکر کن تمام اینا پخش بشه تو شبای روزت.و روزت بپاشه تو صورت سالِت.سالت دستتو بگیره ول نکنه.بهش میگن سالهای سگی!سالهای لعنتیِ سگی!سالهایی که امشب شب بیست و یکمیشه...
وقتی بیحوصلهای.وقتی اعصابت خط خطیه.وقتی بدی.مثل یه بچهی زر زرو گریه داری،میشه رفت تو اتاق.میشه درو بست.از دنیا فرار کرد.میشه گوشیو خاموش کرد،اصلا از پنجره پرتش کرد بیرون.میشه به زمین و زمان بد و بیراه گفت.میشه از همه دور شد.از همه چیز گذشت.اما حتی اگه از پنجرهی طبقهی چهارمِ یه ساختمون هم افتاده باشی پایین،نمیتونی از پوستت فرار کنی.بعضیا،مثل همینن.کی تونسته نگاهش نکنه،اهمیت نده،بکنه بندازش دور؟ سالهای سگییه!
زندگی هزارتا راه داره.حتی بیراه داره.کوره راه داره.شاهراه داره.آدم میگه اگه این خوب نشد برم تو این یکی شاید شد.میری میبینی نشد که بشه.باز یکی دیگه.باز یکی دیگه.از این هزار راه و فلان و بسار هم هزارتاش بسته ست،در دست تعمیره،رو تو باز نیست،مهمونی خصوصیه،اما باز یکی دیگه.باز یکی دیگه.بعد فکر میکنی شاید یه چیزی میخوای.آب! میدویی دنبالش میخوری میبینی اون نیست.غذا!...نیست. سفر!... نیست. هزارتا چیز دیگه!... نیست. هزارتاش هم مال تو نیست،با تو نیست،قسمت نیست،حکمت نیست،نمی ذارن که نیست،نباید نیست،کلا نیست.سالهای سگییه!
سالهای سگی مثل سالهای سگی* می مونه.هرکاری هم کنی،باز برمیگردی بهش
*سالهای سگی،نوشتهی ماریو بارگاس یوسا با ترجمه احمد گلشیری(انتشارات نگاه)
جاگوار گفت: " اونها خیال میکنن من خبرچینم،میفهمین من چی میگم؟ اونها حتی دنبال این نیستن که واقعیت ماجرا چی بوده، لحظهای که کمدهاشونو گشتن به من پشت کردن.دیوارهای مستراحو دیدهین؟ همهجا نوشتهن: جاگوار خبرچین،جاگوار خبرچین.حاصل اونهمه کاری که براشون کردم چی بود؟ شما بگین،قربان.هیچی.غیر از اینه؟ در صورتی که من هر کاری که کردم برای گروهان کردم.از این لحظه به بعد یه دقیقه نمی خوام با اونها باشم.اون ها برای من حکم افراد خونواده رو داشتن، برای همینه که حالم ازشون به هم میخوره." – از متن کتاب-