پیش خوان
این داستان را اینگونه بخوانید:متن را تا جایی که لینک (با * مشخص شده است) قرار دارد خوانده،به آهنگی که در لینک قرار دارد تا انتها گوش دهید و سپس داستان را به همین شکل ادامه دهید.توجه داشته باشید که این آهنگ ها قسمت هایی از داستان و جز لاینفک آن هستند
همیشه وقت نیست
پاییز،امسال از دستهایش شروع شده بود.پنجره را باز کرد.هنوز هم هوای بیرون بوی تسلیت میداد.نفس عمیقی کشید و چیزی شبیه قفل چمدان در گلویش بسته شد.باد از کنار پنجره بیزحمت بلندش کرد و کنار گرامافون پیر گوشهی هال پیادهاش کرد.با دستهایش تکیهی صفحههای قدیمی را از یکی به دیگری میداد اما چشمهایش به پای آنکه در جعبه زیر همهی صفحهها گذاشته شده بود به التماس نشسته بود.جعبه را خالی کرد و صفحه با غروری کهنه بیرون افتاد.سوزن گرامافون برای نشستن روی صفحه دل دل میکرد اما " تا ابد که نمیشود طولش داد،باید تصمیم گرفت ...
*
... من میروم "
با خودش فکر کرد دیگر نمیتواند نفس بکشد،قفل چمدان خیلی محکم بسته شده است.دیگر باز نمیشود هرگز.خوب شد برق رفت.خرید گاهی بهانهی خوبی ست برای ترک خانههایی که مدام بغض میکنند.لباسهایش را پوشید.کاغذی برداشت که مراحل خرید را درست انجام داده باشد.چشمهایش را اطراف خانه دواند تا چیزی بهترین بهانه برای خرید باشد: "چی؟چی؟چی؟ دستمال کاغذی!دستمال کاغذی همیشه در هر خانهای لازم است".
و این خانه همیشه دستمال کاغذی کم میآورد.
آمادهی رفتن بود.آدم باید از مرز ماندن و رفتن عبور کند وقتی باید رفت و نماند.همیشه از این خانه صدای در میآید: آرام،سنگین،به آهستگی،دری که کوبیده میشود... بسته میشود.اصلا صدای بسته شدن در،در اینجا صدای لالایی ست، صدای گنجشکهای صبح است،صدای قل قل کتری ست،صدای شکستن ظرف است.صدای سرفه هم حتی در است.نبض آدم هم اینجا با صدای بسته شدن در میزند.
در را بست.صدای بسته شدنش در گوشش پیچید.پیچید...پیچید... و هرگز دست از پیچیدن برنداشته بود.نه در گوشش و نه در روزهایش.زن بوی بسته شدن میداد و هوا میان وزیدن داغ داشت
*
سر کوچه مرد با چمدانش ایستاده بود.از خیابان که میگذشت مرد با چمدان مسافر تاکسی بود.ان طرف میدان مرد به ساعتش نگاهی انداخت و با چمدانش دور شد.در ایستگاه اتوبوس مرد با چمدانش نشسته بود.مرد با چمدان در پیاده رویی که سرش از بگومگوی قدمها درد میکرد به زن طعنه زد و گذشت.جلوتر مرد با چمدانش نگاه میکرد.مرد با چمدان عقبتر دست تکان میداد.مرد با چمدان روی تراس یک آپارتمان بود.مرد با چمدان در چهارراه سر ماشینها سوت میکشید.مرد با چمدان میوههای نوبر میفروخت.مرد با چمدان در ذهن زن با صدای او فریاد میزد " حرف بزن! بذار نتونه تمومش کنه! ".مرد با چمدان میان لباسهای زن بود.مرد با چمدان در چشمهایش نشسته بود.مرد با چمدان در را بسته بود و رفته بود .
به سوپر که رسید مرد تار شده را پس زد و چمدانش را کنار در سوپر گذاشت و وارد شد.سوپر مثل پیاده رو سردرد نداشت،تنها دو سه نفر بالا آورده بود و حالا بهتر بود.زن رفت سمت قفسهای که پر از مواد لیست خریدش بود.دختری داشت در شکلاتها و چیپس و پفکها غرق میشد و مادرش سرگرم تاریخ مرگ کنسرو ماهیهای تن بود و گمان نمیرفت هیچ راه نجاتی برای کودکش بداند.
مادرها راه نجات نمیدانند.مادرها دخترشان را با درد میزایند نه با راههای نجات؛ وبا شیر و تنبیه بزرگ میکنند نه با حرف های بگوی.مادرها به دخترانشان خانهداری و غذا بار گذاشتن یاد میدهند،نه در آغوش کشیدن و عشق ورزیدن.مادرها از خانه رفتن پدرها را با طناب های رخت و بوی پیاز داغ گریه میکنند و منتظر میمانند،بمان و دوستت دارم گفتن به مرد را یاد نمیدهند.مادرها دختران غرق شده در دستهای مادرانشان بودند که دوستت دارم گفتن یاد نگرفته بودند و دوستت دارم گفتن یاد نداشتند و دوستت دارم گفتن یاد نمیدادند.
"دستمال کاغذی به مقدار لازم،خیلی زیاد".
یک روز،دو روز،سه هفته،چهار ماه،پنج سال،یک قرن،اما هنوز تازه و هنوز خیس.مادرها بسته شدن در بودند.
*
بیرون از سوپر چمدان هنوز نشسته بود و مرد،خیس ِ خیس هنوز حضور داشت.بیصدا چمدان را برداشت و رفت.تا خانه هزار مرد با چمدان تار شدند،لغزیدند،افتادند.تار شدند،لغزیدند،افتادند.تار شدند،... .
به خانه که رسید صدای جیغ تلفن از لای موهای پنجره کف زمین کشیده میشد.هوا سوز خبرهای تلخ داشت.تلختر از چمدان بسته شده و کفشهای جفت : "... از بیمارستان مزاحم میشوم.شما مردی با چمدان می شناسید؟... با یک ماشین برخورد سختی داشتهاند و سرشان پر از افسوس و خون شده بود... "
بله، بود. یک وقتی بود.یک وقتی خسته شده بود.خواسته بود برود.نتوانسته بود بگوید بمان.سر زبانش بود اما مادرها یاد نگرفته بودند،یاد نداده بودند.
چرا تلفن جیغ کشیدنش را تمام نمیکرد؟چرا پنجره جلوی دهانش را نمیگرفت؟ چرا صدای بسته شدن در دست از پیچیدن برنمیداشت؟ حالا میتوانست بگوید دوستت دارم.هزار بار،هر روز،هر ثانیه...دوستت دارم؛ اما دیر،اما دیر،اما دیر.حالا مرد با چمدانش همه جا هست و هیچ جا نیست.
پاییز بارانش را در زن فرو ریخت
*