برای گریه های کودکم
ادامه نوشته

عظمت

یادم افتاد بچگی هایم خودم را خودمان خطاب میکردم و کلا اول شخص جمع بودم.ما اینکار را بکنیم؟ما اینجا میرویم.ما غذا خوردیم.بیا با ما بازی کن...

کلاس دوم دبستان یه روز به معلمم که خانم اکبری نامی بود،گفتم خانوم ما در رو ببندیم؟گفت مگه تو چند نفری؟ این شد که از سرمان افتاد.ولی... خانم اکبری عظمتمان را همان روز ازمان گرفت.فکر کن اگر ادامه میافتیم،الان چه عظمتی داشتیم؟!

پرنده بشم؟ بپرم از رو بومت؟

دیوانگی تا آخرین ذخیره ی نوری

با تست های شخصیت شناسی و روانشناسی و این ها خاطرات خوش ندارم اما،چند روز پیش بینشان چیزی از خودم پیدا کردم. میگفت اگر بشود یکی از حیوانات زیر بشوی کدام می شوی؟فوری گفتم اسب.میگفت اگر یکی از حیوانات بتواند با تو حرف بزند،کدام را انتخاب می کنی؟فوری گفتم اسب.می گفت اگر حیوانی را بتوانی خانگی خودت کنی کدام را انتخاب می کنی؟فوری گفتم دایناسور.تحلیل آن ها را کاری ندارم.خودم تحلیل انتخاباتیم این بود که اسب می شوم که بتوانم با نهایت سرعت بدوم و باد برود لای موهایم شنا کند.اسب حرف بزند که بتوانم ببینم دوست دارد من سوارش بشوم که با نهایت سرعت بدود و باد برود لای موهایم شنا کند؟! دایناسور،که با هم برویم با نهایت سرعت بدود و باد برود لای موهایم شنا کند و بینش تعدادی را هم بترسانیم و خوشم بیاید قدم هایش را که عوض می کند من به چپ و راست متمایل می شوم و خنده ام می گیرد و حیوان خانگی ام باحال است

زنده گی من دو چیز را سخت کم دارد.اینکه با نهایت سرعت بدوم و باد برود لای موهایم شنا کند.و بخندم.

اما زنده گی همه چیزی کم دارد خب.

یک چیزی هم دیشب فهمیدم.یعنی دیشبش.فهمیدم همه ی آدم ها مرده اند.بی شوخی.مثل ستاره ها.و این آدم ها که می بینم- بی شوخی ی قابل تفکر ِ کو آدم؟ - هر کدام یک روزی،یک جایی،با یک چیزی مرده اند اما نورشان مانده.بعدها نورشان هم می رود.پس خیلی هم بد نمی شود که یکی شان بیخیال مراسم و مناسک زنده گی متمدنانه باشد و هرچه خوش آید کند و این ها.مثلا اگر من باشم چه اشکالی دارد به هیچ کس فکر نکنم،حتی با خودم حال کنم و هی به فلانم باشد همه چیز و یکم هم به خودم بقبولانم شب ها با دایناسورم بیشتر بروم بیرون که با نهایت سرعت بدود و باد برود لای موهایم شنا کند؟!

بعضی وقت ها یک مقدار پولی که داری به ستر فلانت هم کامل نمی رسد.چه،بروم کلاس خیاطی که مدل های لباس ذهنم هدر نرود.خیاط اول چطور خیاط شد؟تازه طرح مانتویی هم دادم که بدوزمش بروم چیتگر دوچرخه سواری که با نهایت سرعت همان اتفاق برایم بیفتد و باد برود لای موهایم شنا کند.بعد هم انقدر عکس می گیرم که خود به خویشتن خودش حرفه ای شوم

چقدر یک چیزی که دست یافتنی نیست برای یک کسی خواستنی می شود؟یا چقدر همان چیز برای یک مرد که حریص تر، خواستنی می شود؟ همانقدر یک تصمیماتی دارم

یو نُ؟ آدم(؟) باید تا نورش نرفته دیوانگی کند.چنان که می خواهیم.نه حماقت چنان که می خواستیم

...

دوستم راست میگوید که تسلیم از سر ناچاری می آید.کلا در زندگی پوچم هیچ کس انقدر راست نگفته بود.الان که تسلیمم،اعماق ناچاری ام.

آدم بعضی اوقات نمی تواند بیخیال بعضی چیزها بشود.تا به حال شده بشود بیخیال مردی شد که حرف هایش واژه به واژه بغض آورند؟یا می شود بیخیال زنی شد که زاییدنش محض وظیفه بوده؟ خیلی شبیه پدر و مادر م شدند؟هستند.آدم بغضش می گیرد،نه؟ یک جور بغض احمقانه و از سر استیصال،یک جور تنهایی سخت... همچنین نمی شود بیخیال آدم هایی شد- که اگر به شان بر نمی خورد " آدم" را حیفشان نمی کردم- که دوست هایت هستند و در واقع دوست هایت نیستند؟ و نیز بیخیال اینکه آدم ممکن است هر صد و بیست سال یکبار هم کسی به دلش خوش نیاید،چه،این یکبار هست و نباید خوش آید؟ و یا بیخیال تمام غم هایی که می شود نباشند و هستند؟ نمی شود فکر نکرد.نمی شود بیخیال شد.

وقتی درد هایی دارم که می شود نداشته باشم شان،دوست هایی دارم که ندارم شان،کسانی دارم که باید،اما گوشه ی فکرشان اشک های من نیست، و باید هوس سفرم را قورت بدهم،و باید نگویم بدم،و باید دختر خوبی باشم،و باید دوست شادی باشم، و باید عاقلانه رفتار کنم،و باید زندگی کنم،و باید نمیرم،و باید،و باید، و باید، و باید، و باید،... ترجیح می دهم در خودم بشکنم.

بچه که بودم،تصمیم گرفتم دروغ نگویم.یعنی دیدم هیچ چیزی انقدر ارزشمند نیست که برایش دروغ بگویم.ترجیح نمی دهم در خودم بشکنم.مگر خیلی احمق شده ام؟! فقط می شکنم.بدون این که بخواهم.مثل این که زنده ام، بدون این که بخواهم.یا باید فراموش کنم،بدون این که بخواهم.مثلا دوستش نداشته باشم،بدون این که بخواهم.یا تند تند دارم پیر می شوم،بدون این که بخواهم. یکبار زندگی ام دارد حیف می شود،بدون این که بخواهم

شعار دوست ندارم.بخواه،می شود!سعی کن! بخند تا دنیا به رویت بخندد! یا امثال این ها.من به این ها مثل به حرف های سرهنگ نگاه می کنم. می گویم ان وقت ها که آدم حرف اش می آید اما حرف اش نمی اید،باید می شد به چشم های خیسش که نگاه می کردی،خودت می فهمیدی یعنی چه اش است

حالا من مدام طومارش کنم این حرف ها را،مدام شعرشان کنم،با اجبار دست هایم بچپانمشان میان داستان هایم...تهش،دردآلود است بدانی کسی نمی داندت و داری پیر می شوی،و داری می میری اما زنده ای


پ.ن:

چه کار احمقانه ای بود که شعر ها و داستان هایم را با صدایم دوست داشتم بشنوید.خودشان را در ادامه مطلب گذاشته ام.

و خواهم گذاشت

قهوه ای زنانه

مرد با تمام خمیدگی اش روی صندلی نشست...

 


پ.ن: گاهی اوقات فقط این مهم نیست که دوستش داشته باشی،بلکه مهم تر اینه که در بدترین زمان زندگی اون آدم واردش نشده باشی

ادامه نوشته

فقط قرار است کتاب بخوانم و...

به گذر زمان فکر می‌کردم.به این‌ عمق دردناک جمله‌ی "ای،می‌گذرونیم". برای به پایان رسیدن زندگی‌ی با محتوای حداقل عادی یک زن،بعد از بیست سال،بی تفاوت شدن نسبت به کیفیت روز‌هایی که ای،می‌گذرونیم،تاسف بار نیست؟! وقتی برای اولین بار دستم به وجود قرص‌های آرامبخش مزین شد به این فکر نمی‌کردم که خستگی به مرز جنونم رسیده. فکر می‌کنی زندگی‌ایی که چیزی برای دل بستن ندارد،واقعا دل بستن دارد؟! من از واقعیت سرودن شعر‌هایی که قعر اقیانوس منند، و داستان‌هایی که شخصیت‌های بی‌نام و نشانشان درونم نفس می‌زنند دور نمی‌شوم.اما هیچ چیزی هرچقدر هم شبیه استعاره و کوچه پس کوچه‌ها باشد،این‌قدر حرف زدن نیست.گاهی اوقات سکوت بودن و در عمق فوران کردن بهتر از هر کلمه و واژه‌ای حق مطلب گریستن را ادا می‌کند.بگذرم از حواشی پیچیده‌ی حرف زدنم:

کتاب می‌خوانم

می‌گریم

از زیر پوست شهر به دانشگاه و دوست و مدرسه می‌رسم

می‌گریم

شعر می‌سرایم و درش

می‌خوانی معشوق من مردی‌ست

که فکر خودش را

از دست‌های راه رفتنم می‌گیرد

می گریم

چای می‌نوشم،بدون خدا

می گریم

محض وظیفه غذا می‌خورم،نفس می‌کشم...،سلام می‌کنم

می‌گریم

داستان می‌نویسم و قهرمان‌های خسته از مبارزه‌اش

مدام درگیر پاییز همیشه‌ی زمان وقوعشان

بی‌نام و نشان زاده می‌شوند و می‌میرند

زاده می‌شوند و می‌میرند

زاده می‌شوند و می‌میرند

می گریم

و زنده‌گی می‌کنم

می گریم

و زنده‌گی می‌کنم

می‌گریم

و زنده‌گی می‌کنم

می‌گریم

و زنده‌گی می‌کنم

می‌گریم

و ...

خسته می‌شوی از تکرار

خسته شده‌ام از تکرار

اما

نه گریستن تمام می‌شود

نه زنده‌گی خیالش را دارد

می‌گریم

و زنده‌گی می‌کنم

او فکر می کند... تو هنوز هم فکر می کنی

شده بعضی وقتها کسی را دوست داشته باشی و بدانی برای تو نمی شود؟ شده همه را کنار بزنی که فقط او را ببینی که حرف می زند،راه می رود،می خندد،که می رود؟ شده به همه بگویی نه، و فکر کنی شاید...؟ شده گاهی بدانی نمی شود و باز امید داشته باشی؟ از این بعضی وقتها بغضم می گیرد.از این امید ها که در اوج نا امیدی نفس نفس می زنند بدم میاید. مدام وسط حرف ها و نفس هایم یک چیز بزرگ تلخ قدم می زند.درمانش نه پاییز است،نه باران است،نه دوست،نه کتاب،نه شعر،نه واژه... نفس کشیدن در طول زمان هم درمانش نیست.

شعرم نمی اید.داستانم نمی اید.وسط شعرها یادم می رود بنویسم.میان داستان ها شخصیت هایم را مدتها بین بارانی که ساخته ام فراموش می کنم.

شده بدانی یک روزی سخت میان قدم هایت میوفتی...

 

یه برگه آ چهار

دیروز رفتم از راهپیمایی 13 ابان عکس بگیرم.امان از واحد عکاسی خبری! (مودبانه) ما برای عکاسی با دوربین‌هامون باید مجوز داشته باشیم.سه روز قبل از دیروز رفتم مجوزمو تمدید کردم و با سرماخوردگی دو هفته‌ایم راهی قضیه شدم.وسط عکاسی یه اقایی گیر داد که حق ندارید عکس بندازید.مجوزمو بهش نشون دادم گفت فقط خبرنگارا میتونن تو محیط داخلی باشن.انقدر بد بهم گفت منم حرصم درومد رفتم قانونی عمل کنم.از سربازایی که کنار خیابون ایستاده بودن نشونی فرمانده رو گرفتم و رفتم پیشش.اتفاقا برعکس همه قصه ها ادم خوبی به نظر! میومد.مجوزمو دید و گفت میتونی عکس بندازی.رفتم تو دوباره.باز یکی دیگه گیر داد که نمیتونی،منم گفتم با فلانی هماهنگ شده.گوشیشو در اورد که بیخود من الان زنگ میزنم بهش ببینم کی گفته عکس بندازید.منم گفتم چرا زنگ بزنی،بیا بریم پیشش.گوشیشو پیچوند گفت مجوزاتون کو اصلا.مجوزامونو دید،مال دوتا از دوستام که تاریخشون دیروزترش تموم شده بود رو توقیف کرد.یه پسره نمیدونم از کجا پیداش شد و از کیفش یه کارتی نشونش داد گفت بذار بندازن.اونم رفت گندشونو که اتفاقا خیلی هم گنده بود اورد.گنده هم شروع کرد به دادن حرفای جالب و سر اخر هم پسره رو بردن که یه حالی بهش بدن.میدونی،باورم نمیشد! واقعا باورم نمیشد.یکی از ادمای خودشون از کنارم رد شد گفت برید دیگه پیداش نمیکنید.یکی از دوستام که زد زیره گریه،اونو بغل کردم.اون یکی هم داشت با گنده اینا میرفت ببینه پسره رو کجا بردن،با یه دستم هم اونو گرفتم که: دنبال تو هم نمیتونم بیام.وایسا همینجا! به گریهو گفتم جلوشون گریه نکنه که خوش به حالشون باشه.بعدم رفتم با گندهه حرف بزنم که اصلا انگار نمیشنید من دارم چی میگم.اصلا نمیدید منو.هی صداش میکردم عین خیالش نبود.در همین گیر و دار یه اقای کت قهوه ای چشم یه جوری‌ایی اومد جلوم گفت چی شده؟ بقیه حاجی صداش میکردن.منم قضیه رو گفتم گفت الان میارنش و رسما و محترمانه پیچوند. چند دقیقه تو پیاده رو دنبال پسره گشتم که پیدا شد.گوشه ی دیوار با دونفر دیگه ایستاده بود.ظاهرا کرک و پرشو ریخته بودن.ازش تشکر کردم و معذرت خواهی.باز رفتیم پی عکاسی که همون کسی که دفعه اول گیر داده بود اومد گفت باز که اینجایید.گفتم فلانی گفته بندازید.گفت بیخود گفته امنیت اینجا با 3پاهه.من میگم نندازی! تو ذهنم بود بگم کارتشو نشون بده ببینم چه خریه اما به شکل مسخره ای به زبون نیاوردم.گفتم اما من هم مجوز دارم هم هماهنگ کردم.به چند نفر باید نشون بدم.با هم هماهنگ میشدید بعد امنیت برقرار میکردید.عکس دانشجویی میخواد چیکار کنه امنیت ایجادی شمارو؟ یعنی من وحشی تر از چشای این عن جایی ندیدم.همین با چشاش زد من و پررو بازیمو له کرد.منم رفتم پیش فرمانده گفتم باید خودت بیای بگی.گفت برو من هماهنگ میکنم.گفتم ایندفعه برم بهم گیر بدن بر نمیگردم.اشک دوستمو دراوردن.این میگه من 3پاهیم به ناجا کار ندارم.اون میگه بسیج به هردوتاشون چه.شما هم میگی برو اونا میگن نه.با هامون اومد.اون گندهه که تا فرمانده ناجا رو دید شالگردنشو کشید رو صورتش که دربره.گریهو با دست نشونش داد گفت اوناهاش،اونه.ناچارا اومد جلو گفت من کاری نکردم که خب راستم میگفت این فقط دستور داده بود.یعنی اگه من تونستم اون مرتیکه 3پاهی رو پیدا کنم؟انگار اب شده بود رفته بود تو زمین.حرصم درومد.پووووف

یه خوبی داشت اونروز فقط.من پیش دانشگاهی بودم،یه دوست علیرضا نامی داشتم.عکاسی خبری میخوند.تو ایسنا کار میکرد.زدیم به تیپ هم خیلی شیک    .اونجا دیدمش.چقدر عوض شده بود.یه حسی نه شبیه دوست داشتن،نه شبیه دلتنگی،نه شبیه هیچ چیز دیگه.یه حس جالب داشتم بهش.دلم میخواست منو بشناسه که خدا رو شکر نشناخت.اونموقع ها خیلی ادم پررو و فلانی بود.دیروز با اماری که میداد فهمیدم هنوز همونجوریه

یه چیزی تو من هست.که وقتی میترسم،ناراحتم یا امثالهم که فرد به طور عادی باید گریه کنه،گریه نمی کنم.مثلا اونروز وقتی دوستم گریه کرد من از وضع مسخره ای که توش بودیم به شدت له و لورده شده بود.اما گریه نکردم.بجاش دستم میلرزید.بعدش میخواستم عکس بندازنم نمیتونستم فکوس کنم.اصراری هم داشتم که رو فکوس دستی باشه حتما.

پ.ن: یه مدت بود ادمای اطرافم داشتن میمردن.پدر شوهر دوستم تو روز عروسیش.مادربزرگه یکی دیگه.پدر اون یکی... الان افتادن به مریضی.یکیشون دیشب بستری بود.اون یکی تازه مرخص شده... از این موقعیتا بدم میاد.هی به ادم شوک میده.هی بد میشی.

این اخرین چیزیه که میگم.نمیدونم راجع به این قضیه که من تقریبا هر شب به ارتفاع خونمون نگاه میکنم حرف زده بودم یا نه.خب به هر حال،نگاه میکنم و فکر میکنم اگه بیوفتم حتما می میرم؟یه حس خوبیه که چشماتو ببندی و تصور کنی که چند ثانیه بعد میخوای خودتو بندازی.چند شب پیش رفتم رو قرنیز ایستادم.اگه با سر بیوفتی شانسش بیشتره.خوشم اومد که خدا رو بترسونم.میدونم میدونه که امشب اون شب هست یا نه،اما باور دارم ادم حتی اگه بدونه کسی که به مرگ فکر میکنه زنده میمونه،بازم میترسه.پریشب فکر کردم چقدر برای من سخته که کسی دارمش تنهام بذاره،همونقدر برای خدا سخته.چقدر سخته که من اینطوری تنها م،همونقدر برای خدا سخته.فکر میکردم حالمو نمیفهمه،اما میفهمه.ازش گله ندارم دیگه.تو فریادای هر شبم بهش چیزی نمیگم.میدونمش.فقط به قول دوستم عمرم داره خراب میشه

محیط زیست چیست؟

وقتی داری داستانی رو میخونی که ضبطش کنی و بار اول خودت یجاش تپق میزنی،بار دوم خواهرت زنگ در رو میزنه،بار سوم خاله بابات پس از سال ها ظهور میکنه،بار چهارم خواهرت دوباره زنگ میزنه، بار پنجم وقتی تموم شد و میخوای استاپش کنی دوبار روش کلیک میکنی و دوباره استارت میشه و دو ثانیه خالی جای داستان پنج پاراگرافیت ضبط میشه؛ اعصابت چطوریه؟

یه شعر میخواستم بذارم گفتم الان دوباره حامد پیداش میشه به پاییزای من گیر میده،نظرم عوض شد.اینم که از داستانم.اسمش "پیر شدن در آسایشگاه" بود :(

این روزا حال و هوام مثل آسمونه.میباره،نمیباره،سرده،باد میاد،هواش نم داره... در کل دارم به آیندم فکر میکنم و از هیچ لحاظی روشن نمیبینمش.

یکشنبه داشتم میرفتم دانشگاه تو راه عموی به هیچ وجه گرامی رو دیدم.یعنی آدمی میتونی در عرض ۵ دقیقه حال آدمو ... کنه؟ عموی من تونست.با یک جمله: عکاسی میخونی که چی بشه آخرش؟

بعله هم،بغضم گرفت.یک بار دیگه میرسیم به نتیجه ی خوب شعور و درک و کم گوی و گزیده گوی چون در ربطی به تحصیلات نداره.متاسفانه منم یه جور بدیم که یا ناراحت نمیشم،یا تا تهش میشم

چقدر آدم حرصش در میاد یکی کاری رو بیاره رو کارت که خودش انجام نداده.بر فرض مثال یه خانمی تو کلاس ماست که عکسای پروژه ی چهارشنبه شون رو یکی از پسرامون براش انداخته.نقاط طلایی حرفه ای و رنگای مکمل فوق العاده در فضای سرد و مدیوم شات خوب و اینا،در صورتی که برای نظر دادن راجع به مدیوم،کلوز یا لانگ شات عکس خبری بهونش این بود که انسانیه و هیچی از عکاسی بلد نیست.بعد عکساشو کوبوند رو عکسای من.دارم مممممیییییییمیرم.فکر کنی که استاد یه وقت حالیش میشه حق به حقدار میرسه خیلی اشتباه فکر کردی.هفته بعد موضوع محیط زیسته،منم که عقلم به جایی فعلا قد نداده متاسفانه،ترجیح میدم به حرصم برسم:دی

یه آرزویی داشتم مبنی بر :بپیچد حریر دستانش به دور بودنم/بگوید آرام/آرام باش! آرام باش!.... همونم آرزوست

 

پ.ن: محیط زیست در عکس چی می تونه باشه؟!

از تنهایی صدای در می آید