بي "تو"
روز ها عمر من را با گذر ثانيه ها به يغما بردند
شب هاي زمستاني آن قدربر سرم برف باريد،و باريد،و باريد
كه حتي دالان هاي سياه قلبم،پر از برف شد
و قهرماني كه در چشم هايم بود
خود را شكست
و من باور كردم رفتنت را
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸ ساعت ۷:۳۰ ب.ظ توسط ازیتا.س
|
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد