به تو فکر می کنم
و جاده ها
که بخواهی یا نخواهم،جایی شبیه هم می شوند
تو گُنگی،گُمی
و به من،زنی بالغ نزدیک می شود
به دست هایت می اندیشم
و آغوش ها
که بخواهم یا نخواهی،در آرزوی هم اند
خیالی تو،نیستی
و یک زن شبیه مادرم آرام آرام نزدیک من می شود
به خانه فکر می کنم
به تو فکر میکنم
به زنی بالغ
به مادرم
و پیرزنی به صورتم نزدیک می شود
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۳ ب.ظ توسط ازیتا.س
|
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد