زمان می گذرد
و من درحوالی عقیده ای کم نور پرسه می زنم
نجات دهنده ای نخواهد آمد
و برای من که تنها در آغوش بیکران تو آرام می شوم،
هجوم عقده های گلویی که نتوانست فریاد کند
ویرانی ست
زمان می گذرد
و در بودن من انگار اندوه تردیدی شوم یخ بسته است
و هیچ نجات دهنده ای حتی اگر آنقدر نجات دهنده باشد،
پایش به کوتاهی خطوط دستانم نمی رسد
و با خود نگاه گرم اطمینان تو را بری زمستان من نخواهد آورد
از دست های من چندیست
صدای شُر شُر گریستن می آید
و کسی به غریق در آشفتگی های سینه ام نجات نمی دهد
زمان
دیر
اما گذشت
کسی آمد و گفت
به دست تمام دلتنگی ها اگر
نجات می دهم،
بگویید
" نجات را در دستان دیرت بگیر و برو!
زمین را صدای مرثیه مرگ دل ها پُر کرده است ... "
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۲:۹ ق.ظ توسط ازیتا.س
|
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد