زمان می گذرد

و من درحوالی عقیده ای کم نور پرسه می زنم

نجات دهنده ای نخواهد آمد

و برای من که تنها در آغوش بیکران تو آرام می شوم،

هجوم عقده های گلویی که نتوانست فریاد کند

ویرانی ست

زمان می گذرد

و در بودن من انگار اندوه تردیدی شوم یخ بسته است

و هیچ نجات دهنده ای حتی اگر آنقدر نجات دهنده باشد،

پایش به کوتاهی خطوط دستانم نمی رسد

و با خود نگاه گرم اطمینان تو را بری زمستان من نخواهد آورد

از دست های من چندیست

صدای شُر شُر گریستن می آید

و کسی به غریق در آشفتگی های سینه ام نجات نمی دهد

زمان

دیر

اما گذشت

کسی آمد و گفت

به دست تمام دلتنگی ها اگر

نجات می دهم،

بگویید

" نجات را در دستان دیرت بگیر و برو!

زمین را صدای مرثیه مرگ دل ها پُر کرده است ... "