بعضی وقتا شدیدا حرفی برای زدن نیست.حرف هست،نمیشه زد.منظورم این بود.نمیشه هم نه،یه جور... میفهمی چی میگم

خب ولی اینجا حرف زدن شبیه نزدنه.بعضی وقتا میگم چرا من خسته نمیشم از اینکه مدام بگم خسته ام،مدام داد بزنم خسته ام،مدام بنویسم خسته ام؟!...

احساس خطر میکنم.یه خطر کاملا جدی.از اونا که یه نوار زرد دورش میکشن.از مدلای ریزشش: خطر ریزش!

خطر ویرانی هویت یک انسان! خطر احساس خطر تا همیشه!

دلم میخواد بشینم زار بزنم به یکی التماس کنم کمکم کنه.دلم میخواد بیاد اونکه میخوام.لعنت به وعده ها،به رویا ها،به روزهای خوب آخر قصه که از اولش نمیاد و غال قضیه رو نمیکنه

دلم پودر میشه واسه خودم وقتی تو ذهنم میگذره هرکسی که آرزوشو داشتم دست کسی دیگه دیدم.دیونه میشم وقتی کمم،هیچی نیستم

من یه یه تغییر عاشقانه احتیاج دارم.هرکسی حق داره یه وقتی،برای یه دوره ای هر چند کم،پرستیده بشه،عاشقانه دوست داشته بشه،دلش بلرزه،یه دست دلخواه تو دستش باشه.دل دل کنه واسه آغوش یکی،هی ذوق کنه الکی،هی شاد باشه بی بهونه.دور سرش هی پروانه باشه،هی بال دربیاره همه جارو پرواز کنه،هی بدونه هر چقدر ناز کنه یکی هست خسته نشه و بکشه همشو

قبل از اینکه بمیرم یه تغییر عاشقانه میخوام