شده بعضی وقتها کسی را دوست داشته باشی و بدانی برای تو نمی شود؟ شده همه را کنار بزنی که فقط او را ببینی که حرف می زند،راه می رود،می خندد،که می رود؟ شده به همه بگویی نه، و فکر کنی شاید...؟ شده گاهی بدانی نمی شود و باز امید داشته باشی؟ از این بعضی وقتها بغضم می گیرد.از این امید ها که در اوج نا امیدی نفس نفس می زنند بدم میاید. مدام وسط حرف ها و نفس هایم یک چیز بزرگ تلخ قدم می زند.درمانش نه پاییز است،نه باران است،نه دوست،نه کتاب،نه شعر،نه واژه... نفس کشیدن در طول زمان هم درمانش نیست.
شعرم نمی اید.داستانم نمی اید.وسط شعرها یادم می رود بنویسم.میان داستان ها شخصیت هایم را مدتها بین بارانی که ساخته ام فراموش می کنم.
شده بدانی یک روزی سخت میان قدم هایت میوفتی...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۴۴ ب.ظ توسط ازیتا.س
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد