ما رفته رفته پیر میشویم.اول لذتی که از زندگی و از سایر اشخاص میبریم کاهش پیدا میکند،همه چیز به تدریج واقعی میشود،همهچیز برایمان روشن میشود،این کار سن است.حالا میدانیم یک لیوان فقط یک لیوان است.انسان،این موجود بیچاره،فانی است،هرچه هم که بکند.بعد بدنمان پیر میشود:اما نه همه جا با هم.اول چشمها،یا پاها،یا قلب.ما قسطی پیر میشویم.بعد یکباره روحمان شروع به پیر شدن میکند:بدن ممکن است پیر شده باشد اما روحمان هنوز مشتاق باشد و حافظه داشته باشد و جستجو کند و جشن بگیرد و در حسرت شادی باشد.وقتی شوق و شادی فروکش کرد،تنها چیزی که میماند خاطرات و نخوت است،بعد عاقبت،دیگر راستی راستی پیر شدهایم.یک روز بیدار میشویم و چشمها را میمالیم و نمیدانیم چرا بیدار شدهایم.
خاکستر گرم/شاندور مارائی/ثالث
+ نوشته شده در جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۶:۱۰ ب.ظ توسط ازیتا.س
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد