گاهی وقتا فکر می کنم یه چیزایی تو زندگی حق آدم نیست.مثلا این که من یک سال درگیر این باشم که چرا؟ اینکه حقم نباشه یه چرا منو یک سال درگیر خودش بکنه.با خودم کلنجار برم که فراموش کنم چرا باید نقش یه آدم غریبه رو برای کسی که در آغوشش بودم،در آغوشش خوابیدم،در آغوشش به باورها و احساس مادر و پدرم پشت پا زدم،در آغوشش شدم این زنی که با خودش تکرار میکنه آدم زوج بودن نیست،جلوی دیگران بازی کنم؟!

یا نه ماه تو دلیل یه حرفی پرسه بزنم که مدام اون یک سال رو برام دوره میکنه.

حقم نیست تو دومین دهه ی زندگیم از همه چی دل بریده باشم.دلم نخواد از ثمره ی دردی که هر ماه میکشم استفاده کنم و لذت بخش ترین کلمه ی دنیا رو بشنوم.دلم نخواد گیر هیچ مردی باشه.حقم نیست احساس کنم چقدر تنهایی منتظرمه و چقدر تنهایی می کشم.

اینا به کنار اصلا،گاهی فکر می کنم حقم نیست انقدر تو بغض داشتن قهار باشم