تو قول داده بودی بیایی
و با خود آرام بخش ابدی من را بیاوری
قول داده بودی بیایی
و من به خودم قول داده بودم
در آغوش ات ببارم
و بگویم
و حرف هایم را ناگفته نگذارم
و شعر نگویم
و بغض نکنم
تو تنها زیر قول ات نزدی
تو تنهایم گذاشتی
با بغض
با حرف های نهان
با شعر
دوازده و چهل دقیقه ظهر ِ بیست و ششم ِ تیر ِ نود-یک اتفاق واقعی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۵۲ ب.ظ توسط ازیتا.س
|
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد