چراغ‌های خانه را روشن کرده‌ام

و از همسایه‌ها خواسته‌ام امشب را بگذرند،

از لامپ‌های اضافه‌ی روشن

دو استکان چای ریخته‌ام

نشسته‌ایم با سماور و تلفن

-و سایر دوستان به علت ضیق وقت –

به در چشم دوخته‌ایم

و جای قربان صدقه‌های مادربزرگِ بچگی‌ام خالی،

دل‌م کم ندارد از دلِ گنجشکِ گربه‌زده

 

چشم دوخته‌ایم به آرزوی محال

حال

آن‌که تو دوری از کوچه

از شهر

از نزدیک‌ِ به آن در

که وا نخواهد شد


 

"سوال ما نبود غیر آرزوی محال

نشسته‌ایم بر آن در که وا نخواهد شد"

کلیم کاشانی