همیشه تو زندگیم به هرچی رسیدم،دیدم این اون چیزی نبوده که می خواستم.درس،نه.چللو،نه.عکاسی،نه.... سوال خوبی بود اینکه چی خوشایندته.اما جوابش پیدا کردنِ خودشه.و این اصلا خوشایند نیست.این روزا ازین دلگیرم که چرا هرکسی نسخه ی خودشو برای من میپیچه؟!من دارم فرو می‌ریزم،دارم بی احساس می‌شم.آخرین تصمیمم این بوده که هیچ معذرت‌خواهی رو تو زندگیم قبول نکنم.من از لحظه‌ی رفتن خورشید داغونم تا وقتی دوباره بیاد.نمی‌تونم دست از گریه کردن بردارم... ؛بهم میگی تو باید پر بشی از باور جوانی؟ غمو شکست بدم؟شبو شکست بدم؟ برم دنبال کار؟ با یکی دوست بشم؟...نه،این تویی که در حسرت ده سال قبلی.تویی که دوست داری غمو شکست بدی.تو از شب خوشت میاد،سکوتش،خنکیش.تو به کار نیاز داری،چون من به هرچی برسم اونی نیست که می‌خوام.چندتا دوست داشته باشم که این همه نسخه بپیچن برام؟... نمی خوام بگم اینایی که گفتی بده.خیلی خوبه اینکه سعی کردی جواب حالمو بدی،اما نتونستی.چون اینا جواب خودت بود.دارم می‌میرم برای اینکه یکی،فقط یکی،یکیِ لعنتی،"منو" درک کنه.در لحظه منو،درک کنه.بگه برای حالِ خودم چیکار کنم.کنارِ "من" باشه.فقط یکی

خدایا...من به شدت تمایل دارم بمیرم.این زندگی.این شبا.این دور زدنای بیخود،این نسخه ها،این گریه ها،این ندونستنا،این نخواستنا...راهِ گلومو بسته.لعنتی! من خودمو دارم گول می‌زنم،مگه تا کی می تونم ادامه بدم.

میدونی میدونم کی برای مردن تو خونه‌ی ما خوبه.کِی که هیچ کس دوباره به خفگیِ این زنگی نکشوندم.میدونی که میدونم،اما خرفتم کردی.یه کاری کردی در اوجِ نخواستن بخوام.یه کاری کردی از یه رگ زدنِ ساده بترسم.یه کاری کردی با خفت ادامه بدم و نتونم.یه کاری کردی نتونم کاری رو که یه روزی شروع کردم تموم کنم....یه کاری کردی دلم بخواد تف کنم تو صورتت،با مشت بزنم تو بازوت.بزنمت.بزنمت.بزنمت،اما باز نتونم لعنتی