امشب خونه بیشتر از هروقت دیگه غیر قابل تحمل شد.بابا مولی رو زد
چقدر دلم می خواست هیچ وقت این شبو نمیدیدم.و همه اون شبا که از کارش عصبانی بود و رو ما خالیش میکرد
مثل یه قفسه که هرجاش بری باز قفسه.هرکاریش کنی باز قفسه.توش هرچقدر با خودت و حالت بجنگی باز قفسه
کاش منم مثل مولی یکیو داشتم که اینجور وقتا بغلم میکرد.به خاطر من سر باباش داد میزد.یه جوری حرف میزد که باباهه فکر کنه حالش براش مهمه،فقط برای اینکه منو نندازه بیرون.یکیو داشتم وقتی از آدم بده میترسیدم میرفتم پشتش قایم میشدم.
کاش مولی بودم.سگ بودم.اون کتک به این زندگی شرف داره.گاهی سگ بودن به آدم بودن شرف داره
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۴۱ ب.ظ توسط ازیتا.س
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد