[ ت               ن ه ا ی ی ]

 

تنهایی درد بَدی‌ست

مثل بی‌هیچ دست‌آویزی بودن

و با گذر زمان بی‌هیچ‌تر شدن،

وقتی غمگین‌ترین ترس‌ات به درون می‌خزد...

مثل شب‌ها با دقایق‌شان – امان از دقایق‌شان-

سال‌ها در ویرانی‌ی یک جنگ تحمیلی بودن،

وقتی نبودن‌ات روز به روز به من تحمیل می‌شود...

مثل خریدنِ قشنگ‌ترین لباسی که به یک زن می‌آید

وَ پوشیدن وُ

بیهوده در آینه خیره شدن‌،

وقتی آغوشی از پشت آینه به استقبالِ زیبایی ات نمی‌آید...

 

تنهایی درد بَدی‌ست

آن‌قدر بَد که

هرجا کسی از تنهایی می‌گوید،انگار

انگشتِ اشاره‌اش به این سمت است...