نمی دونم ..زندگی من از اون روز به بعد تازه شروع شد یا من مردم و این جهنمه که دارم توش زندگی می کنم..از اون روز همه ی اتفاق های بعد شروع به شکل گرفتن و سقوط کردن..انگار نطفه ی همه ی حالات بد اون شب بسته شد و همون شب زاییده شد...بهش که فکر می کنم تمام سنگینی های دنیا تالاپی میفته رو سینم..انگار که خواب باشم میخوام داد بزنم اما صدام درنمیاد...
کاش همه چیز اون شب تموم می شد..کاش همه چیز اون شب تموم می شد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۳:۰ ق.ظ توسط ازیتا.س
|
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد