...
دوستم راست میگوید که تسلیم از سر ناچاری می آید.کلا در زندگی پوچم هیچ کس انقدر راست نگفته بود.الان که تسلیمم،اعماق ناچاری ام.
آدم بعضی اوقات نمی تواند بیخیال بعضی چیزها بشود.تا به حال شده بشود بیخیال مردی شد که حرف هایش واژه به واژه بغض آورند؟یا می شود بیخیال زنی شد که زاییدنش محض وظیفه بوده؟ خیلی شبیه پدر و مادر م شدند؟هستند.آدم بغضش می گیرد،نه؟ یک جور بغض احمقانه و از سر استیصال،یک جور تنهایی سخت... همچنین نمی شود بیخیال آدم هایی شد- که اگر به شان بر نمی خورد " آدم" را حیفشان نمی کردم- که دوست هایت هستند و در واقع دوست هایت نیستند؟ و نیز بیخیال اینکه آدم ممکن است هر صد و بیست سال یکبار هم کسی به دلش خوش نیاید،چه،این یکبار هست و نباید خوش آید؟ و یا بیخیال تمام غم هایی که می شود نباشند و هستند؟ نمی شود فکر نکرد.نمی شود بیخیال شد.
وقتی درد هایی دارم که می شود نداشته باشم شان،دوست هایی دارم که ندارم شان،کسانی دارم که باید،اما گوشه ی فکرشان اشک های من نیست، و باید هوس سفرم را قورت بدهم،و باید نگویم بدم،و باید دختر خوبی باشم،و باید دوست شادی باشم، و باید عاقلانه رفتار کنم،و باید زندگی کنم،و باید نمیرم،و باید،و باید، و باید، و باید، و باید،... ترجیح می دهم در خودم بشکنم.
بچه که بودم،تصمیم گرفتم دروغ نگویم.یعنی دیدم هیچ چیزی انقدر ارزشمند نیست که برایش دروغ بگویم.ترجیح نمی دهم در خودم بشکنم.مگر خیلی احمق شده ام؟! فقط می شکنم.بدون این که بخواهم.مثل این که زنده ام، بدون این که بخواهم.یا باید فراموش کنم،بدون این که بخواهم.مثلا دوستش نداشته باشم،بدون این که بخواهم.یا تند تند دارم پیر می شوم،بدون این که بخواهم. یکبار زندگی ام دارد حیف می شود،بدون این که بخواهم
شعار دوست ندارم.بخواه،می شود!سعی کن! بخند تا دنیا به رویت بخندد! یا امثال این ها.من به این ها مثل به حرف های سرهنگ نگاه می کنم. می گویم ان وقت ها که آدم حرف اش می آید اما حرف اش نمی اید،باید می شد به چشم های خیسش که نگاه می کردی،خودت می فهمیدی یعنی چه اش است
حالا من مدام طومارش کنم این حرف ها را،مدام شعرشان کنم،با اجبار دست هایم بچپانمشان میان داستان هایم...تهش،دردآلود است بدانی کسی نمی داندت و داری پیر می شوی،و داری می میری اما زنده ای
پ.ن:
چه کار احمقانه ای بود که شعر ها و داستان هایم را با صدایم دوست داشتم بشنوید.خودشان را در ادامه مطلب گذاشته ام.
و خواهم گذاشت
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد