...
نمي تونست تو دلش نگه داره.انگار هرچقدر تو دلش ميموند سنگين تر ميشد.شروع كرد تعريف كردن:
گاهي وقتا آدما تو خواب تو جاهايي قرار مي گيرن كه با مكان هاي واقعيشون توي دنياي خارج ازخواب،خيلي فرق دارن؛اما ميدونن كه اينجا همونجاست و متوجه تغييرش با واقعيت نميشن.
منم ميدونستم كه اونجا همونجاييه كه مدتهاست دلم برايش لك زده بود.براي خودش،صاحبش،و يه گريه سير.
من و مامانم بوديم.نشسته بوديم تو يه چادر كوچيك كه انگار داشتن كمك مالي جمع ميكردن.يه چيزايي رو ميخروختن.يه چيزي شبيه نخودچي كيشميش يا از اون بسته هايي كه توش شكلات و نقل و از اينا داره.1500 تومن ميفروختن.قشنگ يادمه.چون يادمه يه بچه اي كه اومد بخره،از هولش پولو پرت كرد و بسته رو گرفت و پولارو باد برد.ميتونستم رفتن اون هزارتومني رو تا آخر حرم ببينم.اونموقع كه پول داشت ميرفت،حرم خيلي شلوغ بود.
بهش يه نگاهي كردم و تصميم گرفتم برم جلو.داشتم نزديك ميشدم و تو اين فكر بودم كه من چادر ندارم،بهم گير ندن؟رفتم.حرم خلوت خلوت شده بود.خيلي.نزديك ضريح فقط يه خانم خدام بود و يه پيرمرد كه روي صندلي نشسته بود.خانومه بهم گفت نميتوني خيلي نزديك بشي.و منو يكم برد عقب.تقريبا يه قدم باهاش فاصله داشتم.غنيمت بود.نتونستم خودمو كنترل كنم.شروع كردم به زار زار گريه.همونطوري كه شبا تو خونمون و با صداي خفه گريه ميكنم.ايندفعه همه ي صداهايي رو كه تو دلم مونده بود،ريختم بيرون.بلند گريه كردم.بهش ميگفتم تورو به خدا قسم كمكم كن.به خدا بگو كه بدش بهم.ميخوامش.تو رو خدا.ديگه نمي تونم بدون اون.ميخوامش.يا امام رضا كمكم كن.و گريه كردم.گريه كردم.تا آخر توانم گريه كردم.
آدمي توي حرم نبود،اما حضور خيلي هارو حس ميكردم كه دارن بهم نگاه ميكنن و تو دلشون براي گريه هام دليل ميسازن.ياد اون روزي افتادم كه مامان و خالم با چند نفر ديگه رفته بودن مشهد.خاله از حرم كه برگشته به مامان اينا گفته بود داشتم دعا ميكردم،يه پسري رو ديدم كه بلند گريه ميكرد و امام رضا رو قسم ميداد.به پسرش.اونجا گفتم خدايا هرچي من دعا كردمو ول كن،ببين اين پسره چي ميخواد.
دراز كشيدم كنار ضريحش.ديگه نايي براي گريه نداشتم.مثل هميشه،آخر گريه هاي توي خونه.خوابيدم كنارش و ياد خواهرها و دختر هاي عمم افتادم و شروع كردم براشون دعا كردن.
حرم هنوز خلوت بود.و شب بود.و انگار همين روزا بود كه اونجا بودم.
نميدونم چطور بيدار شدم.ولي هنوز دلم اونجاست و ميدونم اگه برم،هيچ وقت نميتونم ديگه اونطوري گريه كنم.
مثل هميشه....
بی ربط:
درگیرش نشید
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد