...
بیهوا آمدی، تا بيهوا عاشغت شوم
بيهوا آمدي و من،حالا بي هواي تو،بي هوا مي ميرم!...
به همه چيز فكر كردم.به خودكشي دختر عمه،به دست*گير شدن خواهر دوستم،به پولي كه جمع نميشه،به حماقتي كه تقريبا ۵ ماه پيش انجام دادم،به اينده اي كه الان واقعا ازش مي ترسم،به كتابي كه يادآوري نداشتنش اعصابمو خط خطي ميكنه...
همه چیز به من فکر نمیکنه
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸ ساعت ۵:۱۱ ب.ظ توسط ازیتا.س
می نویسم و می خوانی که شعر است،داستان است.اما نگاه که می کنی زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد